معرفی وبلاگ
فعالییت سازمان زنان انقلاب اسلامی در پی انسجام و هماهنگی و شناسایی زنان فعال منطقه بسته به مهارت و توانمندیی انها در جهت رفع نیازمندرهای زنان ان منطقه . خواهرم بسته به نیاز فکری و روحی و مادی خود با ما هم سخن شو بهترین خوبی ها نزد زنان است امام صادق(ع) باهم شویم ،یکی شویم درمانی برای دردی شویم ............ آن لحظه اي كه زن در خانه خود مي ماند و (به امورزندگي و تربيت فرزند مي پردازد)به خدا نزديكتر است.حضرت زهرا (س)
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان انقلاب
لينك عاشقان امام نقي
مرگ بر شاهين نجفي(مرتد)
جانم فداي غربتت يا امام نقي (ع)
امام من مهدي
فرهنگ الهي
گل نرگس
اس ام اس جديد
شعرهاي داريوش دوسراني
صهيون ستيزي
شيعه
مجله فيروز جاه
منتظران ظهور
ديار عشق
خدا
بهترين دوست فقط خدا
تنها عشق من خداست
شوق شهادت
سايه
سايه طلبه جوان
سايت شخصي سيد محمد انجوي نژاد
مدرسه علميه الزهرا(س) نصر تهران
☫عشق=خامنه اي☫
خانم دكتر نگار
در طلب معرفت...
گوهركمال ، حجاب برتر
ولايت عشق
غريب تر از غريب الغربا ... امام نقي (ع
غريب سامرا
بسم رب الهادي(ع)
شيدايي رهبر
وبلاگ شهيد همت
ماه نقره اي (بسم رب الشهدا)
مقتدر مظلوم
ولايت سيد علي
حامي رهبر
بسيجي بي ادعا
پايگاه اطلاع رساني استقامت
انفجار نور
ائمه اطها رو شهدا
فيض بوك
هادي نت
شهيدان زنده اند
دانلود جديد ترين مداحي
بهشت (محفل بسيجيان و رهروان شهدا
دينيست(اولين سايت اطلاع رساني ويژه مداحان)
سايت جامع مداحي
نور اسمان
سايت رسمي مداحان اهل بيت
ماه حرم ( روضه العباس)
جام تهي
ما مي توانيم
حمايت از اقتصاد و كار توليد ملي
منتظران مهدي
اخبار پيام نور
ره به ري
لینک دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1505009
تعداد نوشته ها : 3305
تعداد نظرات : 487
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

..

ويژه نامه ولادت امام حسين عليه السلام

 

زندگي نامه امام حسين عليه السلام // كتاب در مورد امام حسين عليه السلام
مقالات در موردامام حسين عليه السلام// داستان هايي ازامام حسين عليه السلام
متن ادبي «روز مبارك» // متن ادبي «گلي مي‏آيد» // متن ادبي «شور يك تولد »
متن ادبي «طلوع آفتاب جمال حسين(ع)» // متن ادبي «قدم نورسيده آفتاب»
امام حسين (عليه السلام) در ادب فارسي
پيامك ولادت امام حسين عليه ‏السلام
متن زيارتنامه امام حسين (ع) + صوت // متن زيارت عاشورا + صوت
زيارت عاشورا به صورت فلش (swf)
مولودي ولادت امام حسين عليه السلام
پخش مستقيم از حرم مطهر امام حسين عليه السلام
گالري تصاوير :: ضريح مطهر / گنبد حرم / مناره هاي حرم / صحن حرم
گالري تصاوير :: ايوان طلائي / تعميرات حرم / كارت پستال ولادت

ويژه نامه ولادت حضرت عباس عليه السلام

 

زندگي نامه // مقالات در مورد حضرت عباس عليه السلام
حضرت عباس(عليه السلام) در ادب فارسي
پيامك اعياد شعبانيه
پيامك به مناسبت ميلاد ابوالفضل العباس(عليه السلام)
متن زيارتنامه حضرت عباس عليه السلام به همراه صوت
مولودي ولادت حضرت عباس(عليه السلام)
پخش مستقيم از حرم حضرت ابوالفضل (عليه السلام)
گالري تصاوير :: ضريح مطهر / گنبد حرم / مناره هاي حرم / صحن حرم
گالري تصاوير :: ايوان طلائي / ميدان مشك / قبري ميان آب / عكسهاي قديمي

گالري تصاوير :: كف العباس عليه السلام / كارت پستال تبريك ولادت

..

دسته ها : مناسبت ها
چهارشنبه بیست و دوم 3 1392 1:4



هنگام ولادت مولاى متّقيان علىّ عليه السلام ، عمر پربركت پيامبر خدا عليه السلام حدود سى سال بوده است ؛ و آن حضرت دستور داد كه گهواره اين مولود عزيز را كنار رختخواب ايشان قرار دهند تا شخصا از وى نگه دارى و مواظبت نمايد.
و حضرت رسول صلوات اللّه عليه اين نوزاد گرامى را روى سينه خود مى خوابانيد و برايش سخن هاى مناسب مطرح مى نمود.

. علل الشّرايع : ص 56، معانى الا خبار: ص 62، كشف اليقين : ص 31، أ مالى صدوق : ص 80.

پنج شنبه دوم 3 1392 12:28
مِنّتِ زلف تو دارم كه گرفتارم كرد
گوهر مهر تو اينگونه خريدارم كرد

كافري بيش نبودم عَلَوي ام كردي
نفس عشق شما بود كه بيدارم كرد





مومنين به وسيله تو رستگار شوند



پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايد وقتي علي (عليه السلام) را در بغل گرفتم علي بن ابيطالب شروع به خواندن همان قرآني نمود كه خداوند بعدها بر من نازل كرد... اميرالمؤمنين (عليه السلام) سينه را صاف نمود و از اول سوره مؤمنين شروع به خواندن كرد تا آيه 11 آن سوره؛ بعد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم خطاب به علي (عليه السلام) فرمود:
قد افلحوابك، انت والله اميرهم، تميرهم من علمك فيمتارون، و انت دليلهم و بك تهيدون...؛ مومنان به وسيله تو رستگار شوند. بخدا قسم تو امير آنها هستي. از علوم خود به مؤمنان توشه مي دهي و آنان استفاده مي برند.
به خدا قسم تو راهنماي مؤمنان هستي، و بوسيله تو هدايت مي شوند. بخدا قسم تو جانشين و وزير و داماد مني. تو ياور دين من و اداكننده قرضهاي من و همسرم دخترم و پدر دو نوه ام و خليفه من در امتم هستي. خوشا به حال كسي كه تابع تو باشد و تو را دوست بدارد، و واي بر كسي كه عصيان تو را نمايد و با تو دشمني كند.
به خدا قسم دوست نمي دارد تو را مگر سعادتمند و دشمن نمي دارد.
تو را مگر شقاوتمند.


پنج شنبه دوم 3 1392 12:18

...




امام علي عليه السلام :

براي مودب بودنت همين بس كه آنچه براي خود دوست نداري در حق ديگران روا نداري ..

............................

پرستش خدا با ديدار دل




بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ



دانشمندى به حضور اميرمؤ منان على (ع ) آمد و گفت : اى امير مؤ منان ! آيا پروردگارت را هنگام پرستش ديده اى ؟ امام على : واى بر من آن نيستم ، خدايى را كه نديده باشم ، پرستش كنم .

دانشمند: چگونه خدايت را ديده اى ؟
امام على : واى بر تو:
(( لا تدرك العيون مشاهده الابصار، و لكن راته القلوب بحقايق الايمان .))
:((ديدگان او را با بينائى چشم نبينند، ولى قلبها او را با حقيقتهاى ايمان ديده اند.(43)
نظير اين مطلب در حديث ديگر آمده و آن اينكه : روزى اميرمؤ منان على (ع ) در مسجد كوفه ، بر فراز منبر بود و سخن مى گفت ، مردى قوى دل و سخنور به نام ((ذعلب )) در مجلس برخاست و گفت : (( اى امير مؤ منان ! آيا پروردگار خود را ديده اى ؟))
امام : ((واى بر تو، من آن نيستم خدائى را كه نديده ام پرستش ‍ كنم )).
ذعلب : اى اميرمؤ منان ! خدا را چگونه ديده اى ؟
امام : واى بر تو اى ذعلب ! ديدگان او را با نگاه چشم نبينند، بلكه دلها او را به حقيقت ايمان ، درك كنند...

باب جوامع التوحيد، حديث 4، ص 138، ج 1.

...

پنج شنبه دوم 3 1392 12:13

..



آنجا كه علي واسطه ي فيض خداست
برغير علي هر كه كند تكيه خطاست

با مدعيّان كور باطن گوئـيـد

آنجا كه خدا هست و علي نيست كجاست؟

..

پنج شنبه دوم 3 1392 11:57

..





يك جرعه معرفت

قالَ الامام علي عليه السلام:

اَلْعُقُولُ أئِمَّهُ الأفْكارِ، وَ الاْفْكارُ أئِمَّهُ الْقُلُوبِ،
وَ الْقُلُوبُ أئِمَّهُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّهُ الاْعْضاءِ.([۱۶])

فرمود: عقل هر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست;
و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود;
و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد،
و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.



بحارالأنوار: ج ۱، ص ۹۶، ح ۴۰

...

پنج شنبه دوم 3 1392 10:27

....

.

ايوان نجف عجب صفايي دارد

افسران - ايوان نجف عجب صفايي دارد

ايوان نجف عجب صفائي دارد حيدر بنگر چه بارگاهي دارد

اي كعبه به خود مناز از روي شرف جايت بنشين كه هر كه جائي دارد

هرگز نكند واهمه از روز جزا هر كس چو علي پشت وپناهي دارد

ريزد گنهش به مثل برگ پائيز گر زائر دلخسته گناهي دارد

هرگز نشود ديده او نابينا هر كس كه بر اين بقعه نگاهي دارد

خوشبخت كسيكه اندراين وادي عشق با راز و نياز اشك و آهي دارد

بي حب علي عبادت نامقبول است با مهر علي قدر و بهائي دارد

هر كس كه نگشت پيرو مكتب او قطعا تو بدان راه خطايي دارد

حاجت بطلب هميشه از شاه نجف زيرا كه يد گره گشائي دارد

بروادي رحمتش دو صدبار سلام مدفون دو سه صد مرد الهي دارد

از كوفه رسد ناله حيدر بر گوش زان خانه پر نور كه چاهي دارد

نوميد نگردد ز سراي علوي هر كس به درش دست گدائي دارد

يزدي به يقين ز تربت پاك نجف بر باغ بهشت طرفه راهي دارد

رحمت به روان آنكه گفت اين مصرع ايوان نجف عجب صفائي دارد

 

...

دسته ها : مناسبت ها - مذهبي
چهارشنبه اول 3 1392 14:33

چگونه مي توان حضرت رسول الله (صلي الله عليه وآله) را در خواب ديد؟

افسران - چگونه مي توان حضرت رسول الله (صلي الله عليه وآله) را در خواب ديد؟

قرآن مجيد دقيق ترين تفسير را براي مساله خواب بيان كرده، زيرا مي‏گويد خواب يك نوع "قبض روح" و جدايي روح از جسم است اما نه جدايي كامل.
به اين ترتيب هنگامي كه به فرمان خدا پرتو روح از بدن برچيده مي‏شود و جز شعاع كم رنگي از آن بر اين جسم نمي‏تابد، دستگاه درك و شعور از كار مي‏افتد، و انسان از حس و حركت باز مي‏ماند، هر چند قسمتي از فعاليتهايي كه براي ادامه حيات او ضرورت دارد، مانند ضربان قلب و گردش خون و فعاليت دستگاه تنفس و تغذيه ادامه مي‏يابد.[1]
پس در خواب تعطيل شدن قسمتي از فعاليتهاي مغزي انسان[2]، اتفاق مي افتد نه تعطيل شدن كل فعاليتهاي انسان، و لذا در روايات از خواب به برادر مرگ تعبير شده است[3].
در حديثي وجود مقدس امام علي عليه السلام مي فرمايد: خواب مايه آسودن از درد و رنج و هم سنخ مرگ است. [4]
خواب ها انواعي دارند كه بطور كلي مي توان آن ها را در سه قسم كلي، آورد: الف. خوابهاي صريحي كه احتياجي به تعبير ندارد، ب. اضغاث احلام كه از جهت دشواري و يا تعذر، تعبير ندارد ، ج. خوابهايي كه نفس در آن با حكايت و تمثيل تصرف كرده، اين قسم از خوابها است كه تعبير مي‏شود. [5]
پس از ذكر اين مقدمه بايد بگوئيم كه اين امكان وجود دارد كه انسان در خواب، با سير در عالم مثال و عقل، خدمت اين عزيزان تشرف يابد يعني وقتي انسان به خواب رفت به عالم مثال و عقل كه خود، هم سنخ آنها است متوجه ‏شود، و در نتيجه پاره‏اي از حقايق آن عوالم را به مقدار استعداد و امكان مشاهده ‏نمايد.[6] و از اين جهت؛ اگر در حالات بزرگاني هم چون استاد مطهري مي خوانيم كه ايشان به اين شرافت نائل شده اند[7]، جاي تعجبي ندارد.
اما؛ اولا: همه انسان ها در امور مربوط به خواب از اختيار برخوردار نيستند كه بتوانند هدف مورد نظر خود را در عالم خواب ببينند.
ثانيا: اگر چه دستور العملي[8] در مفاتيح الجنان[9] براي ديدن پيامبر(ص) در خواب، ذكر شده است و اين خود مي تواند تاثيراتي داشته باشد ولي علت تامه براي ديدن پيامبر اكرم(ص) در خواب نيست تا هر كس به آنها عمل كرد حتما پيامبر اكرم(ص) را در خواب ببيند. چون اين مهم به شرايط ديگري نظير ترك گناهان ، انجام واجبات و صفاي باطن هم نيازمند است و با جمع شدن همه شرايط است كه ديدن پيامبر اكرم(ص) در خواب ميسر مي شود. يعني؛ افرادي كه روح تصفيه شده و جان و روان پاك دارند مي توانند به مقصود مورد نظر برسند.
بله اگر شما اين اعمال را انجام داديد و به مقصود نرسيديد، خداوند اجر ديگري به شما مي دهد، ‌چون هم آرزوي ديدن پيامبر اكرم(ص) و هم انجام آن اعمال كه اكثراً اذكار مستحبي هستند در نزد خداوند اجر دارد.
نكته پاياني اين كه ديدن پيامبر اكرم(ص) در خواب منحصر به انجام اين اذكار و اعمال نيست و از راههاي ديگري مثل توسل جستن به اولياء الهي، نيز امكان پذير است. در حالات آيت الله العظمي مرعشي نجفي مي نويسند كه ايشان فرمودند: شبي قبل از خواب توسلي پيدا كردم تا يكي از اولياء الله را در خواب ببينم،‌ ايشان وجود مقدس امير المؤمنين را در خواب مي بيند كه داستان معروف شعر شهريار (علي اي هماي رحمت) در آن شب اتفاق افتاده است.[10]
====================

يکشنبه هشتم 11 1391 23:18

 










ابولهب عموى پيغمبر اسلام(ص) و يكى از ده پسر عبدالمطلب بود. ابولهب يكي از سرسخت ترين دشمنان پيغمبر و مسلمانان بود.

امّ جميل همسر ابولهب و خواهر ابوسفيان بود.

ابولهب با اينكه از خاندان نجيب بني هاشم بود، ولي بر اثر همنشينى با افراد فاسد قريش و سران مشرك مكه، رنگ جماعت به خود گرفته بود. اين مرد بددهن، هتّاك و جسور، در ميان مشركان مكه بيش از همه نسبت به برادرزاده اش پيغمبر اسلام خصومت مى ورزيد و او را آزار مي داد.

زن او امّ جميل هم زنى بدسرشت و كينه توز بود. خانه آنان در همسايگى پيغمبر قرار داشت. هر خبرى كه از پيغمبر اسلام مى شنيد، آن را به اطلاع مشركان مى رسانيد.

ام جميل، علاوه بر اين، شوهرش او را وا مى داشت تا به پيغمبر آزار بيشتر برساند. او حتّى نام پيغمبر را عوض كرده بود و مى گفت: به او نگوييد محمّد، بلكه بگوييد مُذَمّم!!!

وقتى اين خبر را به پيغمبر دادند،فرمود:خداخواسته است نام مرا ازدهان اين زن بيندازد تا هر ناسزايى كه مى گويد،به مُذَمّم بگويد،من كه مُذَمّم نيستم!

ام جميل، شبها خار و خاشاك و هيزم مى آورد و در نقطه اى كه محل عبور پيغمبر بود مى ريخت تا از اين راه به حضرت صدمه بزند.

شوهر او ابولهب هم داوطلب شده بود كه مال و ثروت خود را در راه مبارزه با پيغمبر صرف كند و اين كار را هم مى كرد.

ام جميل از هر گونه شرارت و سخن چينى و جسارت نسبت به پيغمبر خوددارى نداشت. اين زن همين كه پيغمبر را مى ديد، از گفتن هر سخن زننده و هر گونه فحاشى به حضرت خوددارى نمى كرد.

ابولهب نيز بارها همين كه نگاهش به پيغمبر مى افتاد، او را دنبال مى نمود و خاك و سنگريزه به طرف آن برگزيده خدا پرتاب مى كرد.

داستان اين مرد و زن بى ادب و بدزبان در قرآن مجيد، سوره لهب(مسد) آمده است.

اين سوره اگرچه بسيار كوتاه و آنچه درباره ابولهب و زنش ‍ مى گويد مختصر است، ولى همين سوره كوتاه بيان كننده اعمال ناهنجار و رفتار زشت اين دو عنصر پليد و رسواست.









بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

«تَبَّتْ يَدا اَبى لَهَبٍ وَ تَبَّ »
بُريده باد دستهاى ابولهب (كه خاك و سنگ به طرف پيغمبر مى ريزد)

«ما اَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ »
مال و ثروتى كه او اندوخت و آنچه كسب كرد، او را از كيفر فردا و عذاب دوزخ بى نياز نكرد.

«سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ »
به زودى مى چشد آتشى را كه داراى شراره است.

«وَ امْرَاءَتُهُ حَمّالَةَ اْلحَطَبِ »
زن او كه هيزم جمع مى كند (تا بر سر راه پيغمبر بريزد) فرداى قيامت نيز هيزم كش جهنّم است.

«فى جيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»
و ريسمانى از آتش به گردن دارد.





برگرفته از كتاب زن در قرآن، علي دواني





يکشنبه هشتم 11 1391 17:54

 

افسران - آن كس كه نداي تفرقه بين شيعه و سني را سر دهد...

«آن كس كه نداي تفرقه بين شيعه و سني را سر مي دهد و به بهانه مذهب مي خواهد وحدت ملي را به هم بزند چه شيعه باشد و چه سني مزدور دشمن است چه بداند و چه نداند . »

تعجيل در فرج قائم آل محمد (ص) ، صلوات

يکشنبه هشتم 11 1391 17:34
دسته ها : مناسبت ها
يکشنبه هشتم 11 1391 1:57

آيا تصوير نقاشي مشهور جواني هاي پيامبر صلي الله عليه وآله صحت دارد؟

افسران - آيا تصوير نقاشي مشهور جواني هاي پيامبر صلي الله عليه وآله صحت دارد؟
عنوان يكي از پوسترها اين است: تصوير روحاني حضرت محمد ص، در سن 18 سالگي درهمراهي عمويش در يك سفر تجاري از مكه به دمشق. به علاوه ادعا شده است كه اين تصوير توسط يك كشيش مسيحي كشيده شده و تصوير اصلي آن در موزه رم قرار دارد.
ريشه مسيحي؟همانطور كه پيش از اين نيز گفته شد، برخي از نوشته‌ها براي اين اثر ريشه‌اي مسيحي قائلند، و نه يك ريشه اسلامي كه اين مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پيامبر و يا تصويرگري چهره وي، مبري مي‌سازد. ب
ه علاوه، اين مويد اين مطلب است كه مسيحيان حضرت محمد [ص] را در همان سنين كودكي به عنوان شخصيتي الهي پذيرفته اند. اين داستان از يك كشيش مسيحي كاتوليك يا ارتدكس به نام بحيرا صحبت مي‌كند كه بر اساس داستان، در حين گشت و گذار حضرت در سوريه وي را براساس نشانه پيامبري بين شانه‌هايش بازشناخته است. پيامبر آينده بايد مي‌گفته است : «هنگامي كه من به آسمان و ستاره‌ها مي‌نگرم خود را بالاتر از ستاره‌ها مي‌يابم». به همين دليل است كه در بعضي عكسها ستاره‌هايي در پس زمينه عكس ديده مي‌شود.هرچند كه هيچ توصيفي درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجواني وجود ندارد، ولي توصيفاتي از چهره وي در بزرگسالي گفته شده است : گفته شده كه وي پوستي سفيد داشته، چشماني سياه، گونه‌هايي صاف، ابروان پرپشت و كمان‌گونه. دندانهاي مرتب و مويشان كمي موجدار بوده است.
اين خصوصيات در مورد نوجوان تصوير شده در پوسترهاي ايراني ديده مي‌شود. در حقيقت اين تصويري از يك تصوير و نمايشي از يك نمايش است. به عبارت ديگر، تصويرگران ايراني مدلي از حضرت محمد(ص) را انتخاب كرده‌اند كه نمايانگر زيبايي، جواني و توازن است ولي هيچ ارتباطي با حضرت محمد صلي الله وآله وسلم ندارد
دسته ها : مناسبت ها
شنبه هفتم 11 1391 21:29

 

ما با مسلمين اهل تسنن يكي هستيم واحد هستيم كه مسلمان و برادر هستيم . اگر كسي كلامي بگويد كه باعث تفرقه بين ما مسلمانها بشود بدانيد كه يا جاهل هستند يا از كساني هستند كه مي خواهند بين مسلمانان اختلاف بيندازند. قضيه شيعه و سني اصلا در كار نيست ما همه با هم برادريم .

 

دسته ها : مناسبت ها
جمعه ششم 11 1391 23:39

 

 

اي روح صداقت از دم تو

اي گوهر علم از يم تو

زيبنده ي تو است نام صادق

الحق كه تويي امام صادق

بر هر سخنت ارادت علم

در هر نفست ولادت علم

ميلاد تو اي ولي سرمد

شد روز ولادت محمد

در هفدهم ربيع الاول

شد نور تو بر زمين محول

از صبح ازل امام علمي

تا شام ابد تمام علمي

دانش زدم تو راست قامت

استاد علوم تا قيامت

قرآن به دم تو خو گرفته

ايمان ز تو آبرو گرفته

با نطق تو زنده تا قيامت

توحيد و نبوت و امامت

اي در دهنت زبان قرآن

قرآن همه جان تو جان قرآن  

رويد چو به بوستان شقايق

از لعل لبت در حقايق

وصف تو هماره بر لب ماست

راه و روش تو مكتب ماست

با تو همه جا مدينه ي ماست

اين گفت تو نقش سينه ي ماست

هركه شمرد سبك صلاتش

فردا نبود ره نجاتش

دور است ز خط طاعت ما

بر او نرسد شفاعت ما

تو مخزن علم كبريايي

تو وارث ختم الا نبيايي

حق را نفس تو نوشخند است

قرآن به دمت نيازمند است

قرآن كه در كلام سفته

با نطق تو حرف خويش گفته

هر آيه كه جبرئيل آرد

بي نطق شما زبان ندارد

او راه و شما چراغ راهيد

ناگفته و گفته را گواهيد

تو بر تن پاك علم جاني

استاد مفضل و اباني

دانشگه نور حق پيامت

صدها چو زراره و هشامت

دارند جهانيان بصيرت

از مؤمن طاق و بو بصيرت

اي زندگيم هدايت تو

دين و دل من ولايت تو

مهر تو همه عقيده ي من

مشي تو مرام و ايده ي من

روزي كه گل مرا سرشتند

بر لوح دلم خطي نوشتند

اين خط نوشته را بخوانيد

من جعفريم همه بدانيد

دلباخته اي ز اهل بيتم

خاك ره عبدي و كميتم

فرياد دوازده امامم

نور است به هر دلي كلامم

با اين دو سلاح جنگ كردم

باشد كه به خاك پاي ميثم

ميثم بشود فداي ميثم

-------------------------------------------------
غلامرضا سازگار



دسته ها : مناسبت ها
جمعه ششم 11 1391 3:54

 

 

اتفاقي خاص در عرش عظيم افتاده بود

لرزه بر اندام شيطان رجيم افتاده بود

چون كه بر پيشاني مولود پاك امنه

نقش بسم الله الرحمن الرحيم افتاده بود

در نخستين جزء قرآن هم به پايش با خضوع

معني رمز الف با لام و ميم افتاده بود

از ازل در آخرين جام مي پيغمبري

عكس زيباي رخ طفلي يتيم افتاده بود

روي بام شهر مكه در شب ميلاد نور

بقچه بوي گل از دست نسيم افتاده بود

سايه فرّ و شكوه جاودانش هم چنان

بر سر عيسي و موساي كليم افتاده بود

مهر او، مهر وصيش، مهر دختش بي گمان

در دل هر صاحب عقل سليم افتاده بود

بر سرش ز آن دم كه پا بر عرصه هستي نهاد

سايه نور خداوند كريم افتاده بود

هر كه با او يا وصيش بي دغل مي رفت راه

در حقيقت بر صراط مستقيم افتاده بود

--------------------------------------------------------------
علي راكبر بهراميان



دسته ها : مناسبت ها
جمعه ششم 11 1391 3:53
 
افسران -  ميلاد پيامبر(ص)

راديو تهران به صورت زنده، چهارشنبه تا جمعه هفته جاري از ساعت 16 با ويژه‌برنامه 'نقش خاتم'، ميلاد پيامبر(ص) را جشن مي‌گيرد/ در اين برنامه ضمن پخش موسيقي، نمايش و مسابقه، بررسي ابعاد شخصيتي، سيره پيامبر(ص) و وحدت مسلمين با حضور كارشناسان مذهبي در دستور كار است

دسته ها : مناسبت ها
چهارشنبه چهارم 11 1391 8:42

امشب، شب ازدواج ملكه حجاز است؛

اما نه با شاهزادگان يمني و نه با تاجران مكي؛

با كسي كه پادشاه بي تاج و تخت زمين و آسمان است.

با كسي كه تمام كائنات، بهانه خلقت اوست و آفتاب، به طمع ديدار او هر روز طلوع مي كند، با كسي كه خداوند او را «رَحْمَةً

دسته ها : مناسبت ها
سه شنبه سوم 11 1391 18:37
افسران - هر كه نامش حسن است غربت او بسيار است...

قلم ِ قلبِ من از غربتِ ديدار نوشت
بين ِ يك شهر ِ نظامي غم ِ دلدار نوشت

هر كه نامش حسن است غربت او بسيار است
اينچنين شد قلم از غربت بسيار نوشت

آرزويِ سفر ِ حج به دلت باقي ماند
اينچنين نام ِ تورا كعبه يِ آزار نوشت

سالها بَهر ِ كسي از پسرت دم نزدي
قلم از اينهمه غُصه همه جا زار نوشت

عاقبت وعده ي ديدار سرانجام رسيد
قاتلت را پسرت زهر ِ شرر بار نوشت

جگرت پاره شد و همسرت آواره نشد
خاطراتي قلم از يك زن و اغيار نوشت

همسر ِ شاهِ شهيدان كه عروس زهراست
با دلِ خون ز غم خاريِ بازار نوشت..

يکشنبه اول 11 1391 12:1







يكي از راويان حديث به نام جعفر بن محمّد بصري حكايت كند: روزي در محضر حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكري عليه السلام بوديم ، يكي از مامورين خليفه وارد شد و گفت : خليفه پيام داد كه چون أنوش نصراني يكي از بزرگان نصاري - در شهر سامراء است و دو فرزند پسرش مريض و در حال مرگ هستند، تقاضا كرده‌اند كه برويم و براي سلامتي ايشان دعا كنيم . اكنون چنانچه مايل باشيد، نزد ايشان برويم تا در نتيجه به اسلام و خاندان نبوّت ، خوش بين گردند.


اامام عليه السلام اظهار داشت : شكر و سپاس خداوند متعال را كه يهود و نصاري نسبت به ما خانواده اهل بيت از ديگر مسلمين عارف‌تر هستند.
سپس حضرت آماده حركت شد، لذا شتري را مهيّا كردند و امام عليه السلام سوار شتر شد و رهسپار منزل أنوش گرديد. همين كه حضرت نزديك منزل أنوش نصراني رسيد، ناگهان متوجّه شديم أنوش سر و پاي برهنه به سوي امام عليه السلام مي‌آيد و كتاب انجيل را بر سينه چسبانده است ، همچنين ديگر روحانيّون نصاري و راهبان ، اطراف او در حال حركت هستند. چون جلوي منزل به يكديگر رسيدند، أنوش گفت : اي سرورم ! تو را به حقّ اين كتاب - كه تو از ما نسبت به آن آگاه‌تر هستي و تو از درون ما و آئين ما مطّلع هستي - آنچه را كه خليفه پيشنهاد داده است انجام بده ، همانا كه تو در نزد خداوند، همچون حضرت عيسي مسيح عليه السلام هستي .


يكي از روحانيّون مسيحي، أنوش را مخاطب قرار داد و گفت: اي أنوش ! تو چرا مسلمان نمي‌شوي؟ پاسخ داد: من اسلام را از قبل پذيرفته‌ام و نيز مولايم نسبت به من آگاهي كامل دارد


امام حسن عسكري عليه السلام با شنيدن اين سخنان ، حمد و ثناي خداوند را به جاي آورد و سپس وارد منزل نصراني شد و در گوشه‌اي از اتاق نشست . و جمعيّت همگي سر پا ايستاده و تماشاي جلال و عظمت فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند، بعد از لحظاتي حضرت لب به سخن گشود و اشاره به يكي از دو فرزند مريض نمود و اظهار داشت : اين فرزندت باقي مي‌ماند و ترسي بر آن نداشته باش ؛ و امّا آن ديگري تا سه روز ديگر مي‌ميرد، و آن فرزندت كه زنده مي‌ماند مسلمان خواهد شد و از مؤمنين و دوستداران ما اهل بيت قرار خواهد گرفت .
أنوش نصراني گفت : به خدا سوگند، اي سرورم ! آنچه فرمودي حقّ است و چون خبر دادي كه يكي از فرزندانم زنده مي‌ماند، از مرگ ديگري واهمه‌اي ندارم و خوشحال هستم از اين كه پسرم اسلام مي‌آورد و از علاقه مندان شما اهل بيت رسالت قرار مي‌گيرد. يكي از روحانيّون مسيحي ، أنوش را مخاطب قرار داد و گفت : اي أنوش ! تو چرا مسلمان نمي‌شوي؟ پاسخ داد: من اسلام را از قبل پذيرفته‌ام و نيز مولايم نسبت به من آگاهي كامل دارد. در اين موقع ، حضرت ابومحمّد، امام عسكري عليه السلام اظهار نمود: چنانچه مردم برداشت‌هاي سوئي نمي‌كردند، مطالبي را مي‌گفتم و كاري مي‌كردم كه آن فرزندت نيز سالم و زنده بماند. أنوش گفت : اي مولا و سرورم ! آنچه را كه شما مايل باشيد و صلاح بدانيد، من نيز نسبت به آن راضي هستم .
جعفر بصري گويد: يكي از پسران أنوش نصراني همين طور كه امام عليه السلام اشاره كرده بود، بعد از سه روز از دنيا رفت و آن ديگري پس از بهبودي مسلمان شد و جزء يكي از خادمين حضرت قرار گرفت.
منبع : بخش عترت و سيره تبيان
يکشنبه اول 11 1391 10:36





اي مير عسگري ...

اى آفتاب مهر تو روشنگر وجود
در پيشگاه حكم تو ذرات در سجود

اى مير عسكرى لقب اى فاطمى نسب
آن را كه نيست مهر تو از زندگى چه سود

علمت محيط بر همه ذرات كاينات
فيضت نصيب، بر همه در غيب و در شهود

تاريخ تابناك حياتت، گر اندك است
بر دفتر مفاخر اسلاميان فزود

عيسى دمى و پرتو رأى منير تو
زنگار كفر از دل نصرانيان زدود

اين افتخار گشته نصيبت كه از شرف
در خانه تو مصلح كل ديده برگشود

اى قبله مراد كه در بركة السّباع
شيران به پيش پاى تو آرند سر فرود

قربان ديده اى كه به بزم تو فاش ديد
جاى قدوم عيسى و موسى و شيث و هود

قرآن ناطقى تو و قرآن پاك را
الحق مفسّرى، ز تو شايسته تر نبود

دشمن بدين كلام ستايد ترا كه نيست
در روزگار، چون تو به فضل و كمال و جود

شادى به نزد مردم غمديده نارواست
جان ها فداى لعل لبت كاين سخن سرود

مدح شما، ز عهده مردم برون بود
اى خاندان پاك كه يزدانتان ستود

از نعمت ولاى شما خاندان وحى
منّت نهاد بر همگان، خالق و دود

اى پورهادى، اى حسن العسكرى ز لطف
بپذير، از «مؤيد» دلخسته اين درود
مؤيد

يکشنبه اول 11 1391 2:31

تنها امامي كه به حج مشرف نشدند بلكه بهتر است گفته شود كه نگداشتند به حج بروند امام حسن عسگري
(سلام الله عليه)بوده است

ومدت امامت آن حضرت شش سال بيشتر نبوده است ودر اين مدت يا در زندان به سر مي بردند ويا محصور بودند وعلت اين امر هم ترس دشمنان از مهدي موعود بوده است به اين معنا كه آنها مي دانستند كه فرزند امام عسگري منجي عالم است وبرپا كننده عدالت مي باشد از آن جايي كه خلفاي وقت ظالم بودند واز به دنيا آمدن آن حضرت وحشت داشتند


براي پيشگيري از به دنيا آمدن آن حضرت تدابير شديدي انديشيدند از آن جمله زندان كردن ومحصور نمودن پدر بزرگوارشان امام عسگري (سلام الله عليه) بوده است وبا اين حركت خيال كردند كه مي توانند با اراده ومشيت الهي مقابله كنند غافل از آن كه اگر اراده الهي به امري تعلق بگيرد اگر تمام قدرتهاي عالم جمع شوند حتي قادر نخواهند بود برگي را از درخت جدا كنند تا چه رسد كه از به دنيا آمدن مهدي امت جلوگيري كنند...



يکشنبه اول 11 1391 2:14

براي خورشيد پدر خورشيد



يازده بار جهان گوشه ي زندان كم نيست
كنج زندان بلا گريه ي باران كم نيست


سامرائي شده ام، راه گدايي بلدم
لقمه ناني بده از دست شما نان كم نيست

قسمت كعبه نشد تا كه طوافت بكند
بر دل كعبه همين داغ فراوان كم نيست

يازده بار به جاي تو به مشهد رفتم
بپذيرش به خدا حج فقيران كم نيست

زخم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجرايي است كه در ايل تو چندان كم نيست

بوسه ي جام به لب هاي تو يعني اين بار
خيزران نيست ولي روضه ي دندان كم نيست (1)

از همان دم پسر كوچكتان باران شد
تاهمين لحظه كه خون گريه ي باران كم نيست

در بقيع حرمت با دل خون مي گفتم
كه مگر داغ همان مرقد ويران كم نيست


پي نوشت:
1. اين دو بيت اشاره دارد به زماني كه امام حسن عسكري (عليه السلام)، از فرزند بزرگوار خويش آب خواستند ولي آنقدر كه بدن مباركشان مي لرزيد، كاسه ي آب دندان مبارك ايشان را شكست.

حميد رضا برقعي



يکشنبه اول 11 1391 1:58
 
در نگاهت غروب دلتنگي
آسماني پر از شفق داري
گرد پيري نشسته بر رويت
اي جوان غريب حق داري

همدم لحظه هاي تنهائيت
مي شود اشكهاي پنهاني
تب محراب و بغض سجاده
تا سحر سجده هاي باراني

خاطري خسته و پريشان از
شهر دلگير سايه ها داري
ماه غربت نشين سامرّا
در دل خود گلايه ها داري

هر دوشنبه غبار دلتنگي
كوچه كوچه ديار دلتنگي
قاصدكها خبر مي آوردند
از تو و روزگار دلتنگي

ابرها را به گريه مي آورد
ندبه هايي كه در قنوتت بود
بگو آقا بگو كدام اندوه
راز تنهايي و سكوتت بود



روز جمعه به وقت دلتنگي
مي روي از ديار غم اما
صبح يك جمعه مي رسد از راه
وارث سرخي شقايقها


ابتدا قبر مادر باران
كه در آفاق اشك پنهان شد
بعد ترميم مرقد خاكيت
گنبدي كه گلوله باران شد

نقشهي شوم قتل آئينه
بركات جديد اين شهر است
زخمهايي كه بر جگر داري
از كرامات تازهي زهر است

تشنگي، تشنهي لبانت بود
سرخ آمد ترك ترك گل كرد
داغ قلب پر از شرارهي تو
راز يك زخم مشترك گل كرد

خوب شد قدري آب آوردند
تشنه لب جان ندادي آقا جان
بوي كرب و بلاست مي آيد
السلام عليك يا عطشان

روي تل داشت آسمان مي ديد
در هجوم سپاه سر نيزه
پيكر ماه ارباً اربا شد
سر خورشيد رفت بر نيزه
يوسف رحيمي
يکشنبه اول 11 1391 1:55



اي نخل رياض علوي ...


اى نخل رياض علوى برگ و برت سوخت

از آتش بيداد ز پا تا به سرت سوخت

اى يازدهم اختر پر نور ولايت
خورشيد ز هجر رخ همچون قمرت سوخت

اى پاره قلب نبى و زاده زهرا
از آتش زهر ستم و كين جگرت سوخت

از داغ جهان سوزِ تو در دشت محبّت
چون لاله سوزان دل مهدى پسرت سوخت

چون مشعل افروخته در سوگ و عزايت

اى واى دل مهدى نيكوسيرت سوخت
در فصل شباب از ستم و كينه دشمن

چون شمع شب افروز ز پا تا به سرت سوخت

اى جان جهان «حافظى» سوخته دل گفت
قلب همه از داغ دل پرشررت سوخت
يکشنبه اول 11 1391 1:20




تجلي يازدهم كه بر طلوعي بي‏زوال تكيه دارد،
درد را چه عميق درك كرده است،
تبسم قدسي لحظاتش، همه صبر بود
و اشك‏هاي هماره نيمه شب‏هايش،
تمام شوق وصال!

مي ‏ديد و مي ‏نگريست كه حقارت دنيا،
در تغافل مردم،
به ارزشي جدال برانگيز تبديل شده است.

رنج مي ‏برد از اين كه انسان،
آن سوي اين هيچستان خاك را جست‏وجو نمي ‏كند
و به فراتر از خود نمي‏انديشد!

مهرباني محض بود و صبر تمام!

زنجيرهاي اسارت را بر دست و پاي خود تحمل كرد
تا مردم، زمين‏گير نشوند؛
تا جهاني را از اسارت در خاك برهاند.

در موضع علم و مناظره،
مقتدرانه قد علم كرد تا انسان را
از جهالت دست و پاگير خويش نجات دهد.

پايگاه‏هاي مردمي‏اش،
گسترده‏ترين مدرسه‏هاي خودسازي و جامعه‏پروري بود.
اما افسوس كه كم بودند آنان كه اين را فهميدند!

چه غريبانه گذشت!
زهد، كمترين محصول درخت ايمان اوست
و كرامت،
كوتاه‏ترين سايه شاخ و برگ‏ هاي عظمتش.

مدينه، از ربيع‏الاول 231 هجري،
موازنه حضور او را در خاك دنبال مي ‏كرد
و در جست‏وجوي مجالي براي عرضه
حقيقت او به بيكرانه‏ها بود.

تا آن‏كه سامرا، بلوغ پذيرش او را در خود حس كرد
و چيزي نگذشت كه امام،
به اتفاق پدر بزرگوارش، سكونت در آن ديار را برگزيد.

اينك امامي 28 ساله،
در گوشه سامرا سر بر بالين شهادت مي‏گذارد.

شش سال است كه بار سهمگين ولايت را
بر شانه‏هاي شكوه و استوار خويش حمل مي‏كند.

نه... نه... نه بر شانه‏هاي خسته
و نه بر دوش زخمي خويش،
بلكه اين رسالت آسماني را در ژرفاي باور
و در اعماق جان خويش، ثبت كرده است.

معتمد عباسي، تا لحظه‏اي ديگر،
به خواسته بزرگ خود مي‏رسد.

سال‏هاي اسارت و غم،
سال‏هاي غم و تنهايي
روزهاي تنهايي و سكوت...

آه، چه غريبانه گذشت؛
چه معصومانه سپري شد!

رفت و فردا را به موعود(
عجل الله تعالي فرجه الشريف) سپرد

امام، دل به فردايي سپرده است

كه موعودش عليه‏السلام ،
حقيقت دين را فرياد زند.

مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش،
با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد.

به او مي ‏سپارد، دردهاي نهفته‏اي را
كه جز در و ديوارهاي اتاق كوچكش در سامرا،
احدي تاب گفتنش را نداشت.

اسارت و سكوت حسني عليه‏السلام
باز هم در قصه حماسي او رقم خورده است.

باشد تا خروش و فرياد حسيني‏اش،
نصيب فرزندش مهدي(عج) شود.





يکشنبه اول 11 1391 1:18
،
حضرت امام حسن عسكري عليه السلام




يکشنبه اول 11 1391 1:9





گويا واقعه‏ اي رخ داده است
كه بادها اين‏گونه پريشانند
كه رودها اين‏قدر بي‏تابانه مي‏خروشند،
كه ابرها ناله‏ كنان مي‏گريند
كه زمين اين‏قدر احساس غريبي مي‏كند!


گويا واقعه ‏اي رخ داده است
كه صداي بي‏تابي و ضجه فرشتگان، در آسمان‏ها پيچيده،
كه اندوه و غم، بر در و ديوارها سايه انداخته،
كه سامرا سر در گريبان حزن فرو برده!
شايد مصيبتي بزرگ، دامن‏گير خاك شده است.


آه، اي يازدهمين ستاره درخشان عشق!
روشنان حضورت را از آسمان سامرا مگير؛
تاريكي، افق‏هاي پس از تو را تاب نمي‏آورد.


سايه مهرباني‏ات را از سر دنيا نگير؛
دست‏هاي يتيمي خاك،
تا ابد به جست‏جوي وجود بهارانه‏ات،
در به در خواهد شد.


اگرچه سخت مي‏گذرد برايت،
اگرچه لحظه ‏هايت سرخند و دلگير،
اگرچه دورت حصاري كشيدند
تا فاصله‏اي باشد بين تو و دنيا،


اگرچه دست‏هاي «معتمد»ها،
تو را پنهان كردند از چشم‏ها؛
تنها از ترس حقيقت محضي
كه از خانه تو برخواهد خاست
تا عدالت را در زمين فراگير كند،
كسي كه پاره تن تو بود و وارث بعد از تو!


سايه ‏ات را از سرِ زمين مگير!
هر چند ديوارهاي فاصله «بني‏ عباس» بلندتر مي‏شد،
عطر حضور آسماني تو بيشتر منتشر مي‏شد.


هر چه دايره محاصره «معتمد»ها تنگ‏ تر مي‏شد،
ميدان جاذبه عشق و محبت تو گسترده ‏تر مي‏شد.


تو در احاطه كينه ‏ها و نفرت‏ها،
در حصار جهل و دشمني گرفتار بودي
و آن‏گاه، با سرانگشت معجزه و غيب،
بند از پاي گرفتاران مي‏گشودي.


آه، مولا! ماجراي تو و كودك دلبندت،
آتشي انداخته بود به جان كوردلان كه مي‏پنداشتند
مي‏توانند حقيقت محتوم جهان را عوض كنند.


چه زيبا جان‏ها را به عطر حضور يگانه فرزندت آشنا كردي!
چه زيبا فلسفه غيبت و ظهور موعود را بيان كردي؛
جان‏ها هنوز در آتش انتظار موعود شعله‏ ورند.


و امروز، روز توست؛
روز تشييع غريبانه تو بر بال فرشته ‏ها،
روز رهايي تو از حصار «معتمد»ها.




يکشنبه اول 11 1391 1:6




دريا به دريا، موج غم از سينه خالي مي‏كنم
صحرا به صحرا با غمت، آشفته حالي مي‏كنم

با نغمه هاي نوحه ‏گر، هم‏رنگ باران مي‏شوم
ياد از نگاه عاشقت، ياد از زلالي مي‏كنم!

تا بشنوم يك پاسخي، از داغ بي‏پايان تو
هر جمله از بغض گلويم را، سئوالي مي‏كنم

آه، اي تمام تنهايي! اي تمام غربت!
آيا كسي از ژرفاي غريبي‏ات آگاه شد؟
آيا كسي غريبانه‏ هاي اندوهت را شناخت؟

آيا كسي پي به راز نگاهت برد؛
آن گاه كه عطر حضورت را فوج فوج دشمن،
در ميان گرفته بود و چون گل،
در احاطه چشماني خوارتر از خار،
درس مهر و عاطفه، به آسمان و زمين مي‏ آموختي؟

انگار، آستان كبريايي خانه ‏ات،
دانشگاه احساس فرشتگان بود؛
فرشتگاني كه عاشق شدن را از تو آموختند
و با تو، عشق الهي را تجربه كردند؛
عشقي كه تو را در حصار تنهايي
دور از وطن و تحت نظر قرار داده بود،

عشقي كه تمام موجودات را وادار مي‏كرد،
تا به ارتفاع نگاهت سجده،
و ژرفاي شكوهت را در عرش، جستجو كنند.

مولاي من! اگر آفتاب مي‏درخشد، به نام توست!
اگر ماه مي‏دمد، به احترام توست!

اگر گل مي‏خندد، اگر آبشار مي‏رقصد
و اگر پرنده مي‏خواند،
به خاطر تو و عشق آسماني توست
كه جلوه جاوداني حيات را به تماشا گذاشته است!

... آن روز، تن رنجوري كه داغ غربت بر دل،
خستگي‏هايش را پشت سر مي‏گذاشت،
در بهار جواني، به تجربه خزان نشست
و همسايگي عرش را برگزيد؛
مردي كه كوردلان «بني عباس»،
به آفتاب جمالش رشك مي‏بردند؛
كوردلاني كه با چهره‏ه اي سياه،
انديشه‏ هاي سياه، دست‏هاي سياه
و جامه ‏هاي سياه، جهل مجسّم تاريخ بودند؛
جهلي كه حتي «بوجهل و بولهب» را شگفت‏ زده مي‏كرد!

آن روز، نگاه تاريخ، شاهد غربت امامي بود،
كه هم‏چون جدش، امام موسي كاظم عليه‏ السلام ، تشييع مي‏شد؛
امام غريبي كه تنهايي‏اش را آسمان،
هيچ‏گاه فراموش نخواهد كرد!

امام غريبي كه تنها فرشتگان الهي،
پرستارانِ خلوت رنجوريش بودند!

اَلسَّلامُ عَليْكَ يا وَليَّ النِّعَم؛
السلام عليكَ يا هاديَ الْاُمَمْ؛
السلام عَليك يا سَفينَةُ الْحِلْم؛
السلام عليك يا اَبَا الاِمامِ الْمُنْتَظَر؛



يکشنبه اول 11 1391 1:4

دسته ها : مناسبت ها
شنبه سیم 10 1391 23:57

تجلي يازدهم

شهادت امام حسن عسكري

تجلي يازدهم كه بر طلوعي بي‏زوال تكيه دارد، درد را چه عميق درك كرده است، تبسم قدسي لحظاتش، همه صبر بود و اشك‏هاي هماره نيمه شب‏هايش، تمام شوق وصال!

مي‏ديد و مي‏نگريست كه حقارت دنيا، در تغافل مردم، به ارزشي جدال برانگيز تبديل شده است. رنج مي‏برد از اين كه انسان، آن سوي اين هيچستان خاك را جست‏وجو نمي‏كند و به فراتر از خود نمي‏انديشد!

مهرباني محض بود و صبر تمام! زنجيرهاي اسارت را بر دست و پاي خود تحمل كرد تا مردم، زمين‏گير نشوند؛ تا جهاني را از اسارت در خاك برهاند.

در موضع علم و مناظره، مقتدرانه قد علم كرد تا انسان را از جهالت دست و پاگير خويش نجات دهد. پايگاه‏هاي مردمي‏اش، گسترده‏ترين مدرسه‏هاي خودسازي و جامعه‏پروري بود. اما افسوس كه كم بودند آنان كه اين را فهميدند!

 

چه غريبانه گذشت!

زهد، كمترين محصول درخت ايمان اوست و كرامت، كوتاه‏ترين سايه شاخ و برگ‏هاي عظمتش. مدينه، از ربيع‏الاول 231 هجري، موازنه حضور او را در خاك دنبال مي‏كرد و در جست‏وجوي مجالي براي عرضه حقيقت او به بيكرانه‏ها بود. تا آن‏كه سامرا، بلوغ پذيرش او را در خود حس كرد و چيزي نگذشت كه امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سكونت در آن ديار را برگزيد.

اينك امامي 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالين شهادت مي‏گذارد. شش سال است كه بار سهمگين ولايت را بر شانه‏هاي شكوه و استوار خويش حمل مي‏كند. نه... نه... نه بر شانه‏هاي خسته و نه بر دوش زخمي خويش، بلكه اين رسالت آسماني را در ژرفاي باور و در اعماق جان خويش، ثبت كرده است.

معتمد عباسي، تا لحظه‏اي ديگر، به خواسته بزرگ خود مي‏رسد. سال‏هاي اسارت و غم، سال‏هاي غم و تنهايي روزهاي تنهايي و سكوت... آه، غريبانه گذشت؛ چه معصومانه سپري شد!

مي‏گفت «زيبايي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بيماري، به يغما برده؛ در حالي‏كه 28 بهار، بيشتر از عمرش نمي‏گذرد. مي‏رود در حالي كه از وصال خشنود است و براي امام خردسال نگران است.

رفت و فردا را به موعود(عج) سپرد

امام، دل به فردايي سپرده است كه موعودش عليه‏السلام ، حقيقت دين را فرياد زند. مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش، با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد. دردهاي نهفته‏اي را كه جز در و ديوارهاي اتاق كوچكش در سامرا، احدي تاب گفتنش را نداشت.

اسارت و سكوت حسني عليه‏السلام باز هم در قصه حماسي او رقم خورده است. باشد تا خروش و فرياد حسيني‏اش، نصيب فرزندش مهدي(عج) شود.(1)

 

مرثيه‏سراي تو و چشم انتظار فرزند توايم

از كودكي‏ات، سجود و سير و سلوك، به سيمايت نور مي‏افشاند و عرفان، رخ‏آراي تو گشته بود. وقتي بر شانه‏هاي تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس كج نهادان، آرزده شدي. پرنده روح تو اما به هيچ ميله و قفلي تن نداد؛ كه اوج زندان و كنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد».

روزها با تشنگي كام تو، با روزه و شب‏ها با ناله و نواي مناجات تو پيوسته، رنگ خدا مي‏گرفت. آن رنج‏ها و عسرت‏ها را به صبر و سكوت، به شيوه نياي بزرگت علي عليه‏السلام از سر گذراندي و با حضور گسترده كلامت بر سرزمين‏هاي شيعيان، دل‏آرامشان شدي. اين حضور گرم، از آنِ ارشادگري‏هاي تو بود.

سيره و سريرت تو، به سان كهكشاني از نور و منظومه‏اي از ستارگان شب، مرز پيدا كردن راه بود از بيراهه، و بدعت‏ها و كژي‏ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه مي‏نمود.

آهسته آهسته، روي در پرده مي‏كشاندي تا دلدادگان كوي تشيع را به شيوه مهدي‏ات مأنوس كني كه: آفتاب مي‏خواهد روي در نقاب ابر كشد و تا زماني دور، اين‏گونه بتابد.

مرثيه‏سراي هجرت توييم و همچنان چشم انتظار رونمايي آفتاب.

«ما در انتظار رويت خورشيديم»(2)

 

پدر روزهاي انتظار

هر شب كه دلم براي تو تنگ مي‏شود، ابرها در فراق، با من گريه مي‏كنند. كاش به جاي خاك، از كلمه آفريده مي‏شدم تا سراپا شعر مي‏شدم در ستايش تو!

تو، پدر غم‏هاي شيرين روزهاي انتظاري. گاهي نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشك‏هايم، مرغان دريايي‏اند كه ساحل چشمانم را به بوي غربت حرم تو جست‏وجو مي‏كنند. اشك‏هايم، كبوتراني‏اند كه آرزو دارند گره دخيل‏هايي شوند كه به ضريحت بسته شده است.

بيست و ششمين بهار كه پرپر شد

بالش شب‏هايم خيس مي‏شود از خيال 26 بهاري كه كوتاه‏تر از همه پروازها، گذشت. عمري گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال امامت مهرباني‏هايت بگويد.

هنوز تنگناي روزهاي زندان‏هاي پي در پي تو، گلوي جهان را مي‏فشارد.

جهان مسموم، هنوز سرفه مي‏كند.

از روزي كه تو مسموم شدي، بادها هر ثانيه سرفه مي‏كنند.

بوي رفتنت، خبر شهادت داشت. پرنده‏تر از همه ابرها رفتي. رفتي، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمين خورشيد بشكند و عطر عدالت، مثل باران‏هاي بهاري، جهان را فرابگيرد.

شش سال امامت در سه ظلمت فراگير

شش سال، خورشيد امامتت، بي‏وقفه مي‏تابيد تا لبخندهايت، جهاني را معطر كنند. اما سه ظلمت فراگير، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هيچ روزني، عطر نوراني‏ات را حس نكند؛ سه قفس تنگ كه نفس را تنگ مي‏كردند، پرندگي‏ات را اسير كردند. سامره، شش سال زندان پي‏در پي‏ات شد و ديوارهاي بسته، خستگي مدامشان را در عبادات مدامت گريه مي‏كردند.

 

پيام‏هاي كوتاه:

ـ ردپاهاي گمشده‏ي ما، مسافران توفانند كه پي عطر تو مي‏گردند.

ـ هر قدم كه به تو نزديك‏تر مي‏شويم، عطر بهشت را بيشتر حس مي‏كنيم.

ـ مگر حرمت را بر آسمان هفتم بنا كرده‏اند كه اين همه ابر باراني، بر شانه ما مي‏گيرند؟

ـ فرسنگ‏ها سنگ را به شوق زيارت حرمت، با بادها مي‏دوم و با رودها آواز مي‏خوانم؛ شايد در پاي تو كبوترانه بميرم.(3)

 

مي‏رود؛ ولي خشنود و نگران

مي‏گفت «زيبايي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بيماري، به يغما برده؛ در حالي‏كه 28 بهار، بيشتر از عمرش نمي‏گذرد. مي‏رود در حالي كه از وصال خشنود است و براي امام خردسال نگران است.

خسته از ناداني و پراكندگي امت

«ناداني دشمن است» سربازخانه معتمد، قلعه پرستش ناداني است. تن رنجور امام عليه‏السلام چگونه تحمل كند اين همه دشمن و ناداني را؟

تن امام بيمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختي زندان‏هاي طولاني مدت؛ بيمار اين همه ناداني قوم جور است.

كليد معرفت زمانه مي‏رود. باب علم نبوت پر مي‏گشايد؛ در حالي كه خسته است از جهل و حسادت خليفه و از پراكندگي امت.

پيام كوتاه:

ـ شيعه را خاك غم بر سر مي‏بايد و بازار دل، تا ابد سياه‏پوش و آسمان دين را باران باران و اشك و اشك!

ـ وقتي امامي مي‏رود، نيمه‏اي از عشق امتش را با خود به خاك مي‏برد...

ـ شهادت، عشق است. فرزند غايبش را سر سلامت بگوييد و باران اشكتان را در بي‏شكيبي انتظار، بهانه سازيد!

ـ شهادت امام حسن عسكري، بهار جوشش خون شيعه است در غم غيبت.

ـ مولاي غايب غريبم! سرسلامت باد ما را در غم باباي شهيدت پذيرا باش؛ اي غمگين‏ترين شيعه در عصر غيبت!(4)

امام، دل به فردايي سپرده است كه موعودش عليه‏السلام ، حقيقت دين را فرياد زند. مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش، با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد. دردهاي نهفته‏اي را كه جز در و ديوارهاي اتاق كوچكش در سامرا، احدي تاب گفتنش را نداشت.

نامه‏اي كه به امام عسكري عليه‏السلام نوشته نشد

كوچه‏هاي شهر برايش غم‏بارتر از هميشه بود. با خود مي‏گفت: «باز هم با دست خالي به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شيعيان نيز حال و روزي بهتر از او نداشتند، اما مشكلات اقتصادي، بيش از همه وقت، گريبانش را گرفته بود. چندين بار خواست به امام عسكري عليه‏السلام نامه‏اي بنويسد و درخواست كمك كند؛ اما شرمساري، مانع مي‏شد. دقايقي بيش از ورودش به خانه نمي‏گذشت كه صداي در را شنيد. با خود گفت: باز هم يكي از طلبكارهاست؛ خدا به خير كند! اما وقتي در را گشود، مردي را ديد كه كيسه‏اي و نامه‏اي را به وي داد و به سرعت رفت. چشمانش كه به يكصد دينار طلاي درون كيسه افتاد، شگفتي‏اش بيشتر شد. اما وقتي نامه را گشود و دست‏خط مبارك امام حسن عسكري عليه‏السلام را ديد، همه چيز برايش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتي داشتي، خجالت نكش و شرم مكن؛ بلكه آن را از ما طلب نما كه ان‏شاءاللّه‏ به خواسته‏ات خواهي رسيد».

 

غروب خورشيد يازدهم

ابوسهل نوبختي نيز چون بسياري از شيعيان، از بدي حال امام حسن عسكري عليه‏السلام آگاه بود. ديگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمي‏داد به خانه امام برود. وارد اتاق كه شد، همسر امام، «نرجس خاتون» و «عقيد» غلام فداكار حضرت را ديد كه در گوشه‏اي، ساكت نشسته‏اند. نگاهش كه به چهره امام افتاد، بي‏اختيار اشك از چشمانش سرازير شد. «آه خدايا! آيا اين همان حجت تو بر زمين است كه به دست سفاكان و ظالمان به اين حال و روز درآمده؟ مگر نه اينكه 28 سال بيشتر ندارد؟ آيا تقدير او هم شهادت در جواني است؟» نگاه عقيد را كه ديد، فهميد بايد خود را كنترل كند. بغض گلوگير خود را فروخورد و در حالي كه شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زيرلب زمزمه كرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه‏ عَلَي القَومِ الظالمين».(5)

 

پي‌نوشت ها:

1- محبوبه زارع

2- مصطفي پورنجاتي

3- عباس محمدي

4- حسين اميري

5- روح‏اللّه‏ حبيبيان

دسته ها : مناسبت ها
شنبه سیم 10 1391 23:2
X