معرفی وبلاگ
فعالییت سازمان زنان انقلاب اسلامی در پی انسجام و هماهنگی و شناسایی زنان فعال منطقه بسته به مهارت و توانمندیی انها در جهت رفع نیازمندرهای زنان ان منطقه . خواهرم بسته به نیاز فکری و روحی و مادی خود با ما هم سخن شو بهترین خوبی ها نزد زنان است امام صادق(ع) باهم شویم ،یکی شویم درمانی برای دردی شویم ............ آن لحظه اي كه زن در خانه خود مي ماند و (به امورزندگي و تربيت فرزند مي پردازد)به خدا نزديكتر است.حضرت زهرا (س)
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان انقلاب
لينك عاشقان امام نقي
مرگ بر شاهين نجفي(مرتد)
جانم فداي غربتت يا امام نقي (ع)
امام من مهدي
فرهنگ الهي
گل نرگس
اس ام اس جديد
شعرهاي داريوش دوسراني
صهيون ستيزي
شيعه
مجله فيروز جاه
منتظران ظهور
ديار عشق
خدا
بهترين دوست فقط خدا
تنها عشق من خداست
شوق شهادت
سايه
سايه طلبه جوان
سايت شخصي سيد محمد انجوي نژاد
مدرسه علميه الزهرا(س) نصر تهران
☫عشق=خامنه اي☫
خانم دكتر نگار
در طلب معرفت...
گوهركمال ، حجاب برتر
ولايت عشق
غريب تر از غريب الغربا ... امام نقي (ع
غريب سامرا
بسم رب الهادي(ع)
شيدايي رهبر
وبلاگ شهيد همت
ماه نقره اي (بسم رب الشهدا)
مقتدر مظلوم
ولايت سيد علي
حامي رهبر
بسيجي بي ادعا
پايگاه اطلاع رساني استقامت
انفجار نور
ائمه اطها رو شهدا
فيض بوك
هادي نت
شهيدان زنده اند
دانلود جديد ترين مداحي
بهشت (محفل بسيجيان و رهروان شهدا
دينيست(اولين سايت اطلاع رساني ويژه مداحان)
سايت جامع مداحي
نور اسمان
سايت رسمي مداحان اهل بيت
ماه حرم ( روضه العباس)
جام تهي
ما مي توانيم
حمايت از اقتصاد و كار توليد ملي
منتظران مهدي
اخبار پيام نور
ره به ري
لینک دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1507758
تعداد نوشته ها : 3305
تعداد نظرات : 487
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
پاره اي از دلائل امامت حضرت هادي (ع)

طبرسي از ابن عياش و او به سند خود از ابوهاشم جعفري روايت ميكند كه هنگاميكه بغا { سرلشگر سپاه ترك } در جستجوي اعراب در زمان خلافت واثق به شهر مدينه مي گذشت ، من در مدينه بودم ، امام علي النقي (ع) فرمود بيائيد برويم و لشگركشي اين مرد ترك را ببينيم ما از شهر مدينه بيرون آمديم و ايستاديم ، سپاه ترك از كنار ما گذشتند و مردي از تركان از نزد ما عبور ميكرد ، امام (ع) به زبان تركي با او سخن گفت ، آن مرد از اسب خود پياده شد و سُم مركب آنحضرت را بوسه داد من آنمرد ترك را سوگند دادم و گفتم او با تو چه گفت ؟ مرد ترك گفت آيا او پيغمبر است ؟! گفتم نه ، گفت او مرا به اسمي خواند كه در كودكي در بلاد ترك بر من گذاشته بودند و تا اين ساعت هيچكس اين اسم را ندانسته بود.  انوارالبهيه صفحه 300

ابوهاشم جعفري نقل ميكند كه خدمت امام علي النقي (ع) رسيدم ، او به زبان هندي با من سخن گفت من نتوانستم درست جواب بگويم ، ظرفي پر از سنگريزه نزدش بود ، يكي از آن سنگريزه ها را در دهان نهاد و لحظه اي مكيد و سپس سنگريزه را به من داد ، من آنرا در دهان خود گذاشتم و به خدا سوگند كه از نزد آنحضرت بيرون نرفتم مگر اينكه به هفتادو سه زبان كه اول آن زبان هندي باشد سخن مي گفتم. انوارالبهيه صفحه 300

شيخ صدوق از ابوهاشم جعفري روايت ميكند كه تنگدستي و مضيقه سختي بر من وارد شد ، من به خدمت حضرت امام علي النقي (ع) رفتم ، اذن نشستنم داد ، چون نشستم فرمود اي ابوهاشم كدام نعمتي را كه خدا به تو داده ميتواني شكر آنرا به جا آوري ؟!

ابوهاشم مي گويد : از فشار اندوه خاموش ماندم و ندانستم چه بگويم ؛ آنحضرت ابتدا به سخن نمود و فرمود ؛ خدا ايمان را روزي تو گردانيد و به وسيله آن بدنت را بر آتش حرام نمود و عافيت به تو ارزاني داشت و تو را براي عبادت ياري كرد و قناعت را به تو داد و در اثر آن تو را از ريختن آبرويت محفوظ گردانيد ، اي ابوهاشم من سخن گفتن با تو را به اين كلمات ابتدا نمودم زيرا گمان كردم ميخواهي از آن كسيكه اين همه نعمت به تو داده نزد من شكايت كني و دستور دادم صد دينار به تو بپردازند آنرا تحويل بگير. انوارالبهيه صفحه 301

طبرسي از محمد بن حسن اشتر علوي روايت ميكند كه من با پدرم درب خانه متوكل بوديم و در آن هنگام من كودك بودم و ميان جمعي از مردم كه بعضي از اولاد ابيطالب و برخي از بني عباس و بعضي جعفري بودند ايستاده بوديم كه ناگاه امام علي النقي (ع) آمد و تمام مردم با احترام او از مركبها پياده شدند تا آنحضرت داخل خانه متوكل شد ، بعضي از مردم به يكديگر گفتند چرا ما براي اين جوان پياده شويم ، با اينكه او شريف تر و بزرگتر و سالخورده تر از ما نيست ، به خدا قسم ديگر براي او پياده نخواهيم شد ، ابوهاشم جعفري گفت به خدا قسم وقتي او را ببينيد با كمال ذلت و خواري پياده ميشويد ، لحظه نگذشت كه آن حضرت بازگشت و از ديدن او تمام مردم پياده شدند ، ابوهاشم گفت مگر شما خيال نداشتيد براي او پياده شويد ، گفتند به خدا قسم ما نتوانستيم خودداري كنيم و بي اختيار پياده شديم. انوارالبهيه صفحه 302

روايت شده كه ابوهاشم جعفري خدمت امام علي النقي (ع) شكوه نمود و گفت چون من از نزد شما به بغداد مي روم اشتياق ديدار شما را پيدا ميكنم و مركبي جز اين يابوي خود ندارم و او هم ضعيف و ناتوان است شما به درگاه خداوند در حق من دعا كنيد ، امام (ع) فرمود : {{ قواك الله يا اباهاشم و قوي برذونك }} خدا نيرومند كند تو را اي ابوهاشم و نيرومند كند يابوي تو را ، از آن پس ابوهاشم نماز صبح را در بغداد ميخواند و بر يابوي خود مي نشست و ظهر آنروز به سامراء مي رسيد و اگر ميخواست با همان يابو در همان روز به بغداد بازميگشت و اين از دلائل شگفت انگيزي بود كه مشاهده گرديد.  انوارالبهيه صفحه 302

مولف { حاج شيخ عباس قمي ره } گويد :  ابوهاشم جعفري داود بن قاسم بن اسحق بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب (ع) است او اهل بغداد و ثقه جليل القدري است كه درك حضور حضرت رضا و جواد و هادي و عسكري و صاحب الامر حضرت مهدي عليهم السلام را نمود و ما در شرح ولادت حضرت صادق (ع) { در صفحه 149 الي 150 كتاب انوارالبهيه } به او اشاره نموديم و او در نزد ائمه عليهم السلام منزلتي عظيم داشته و از تمام ائمه روايت كرده و او را اخبار و مسائلي است و اشعاري شيوا درباره ائمه سروده است و يكي از اشعارش اين قصيده است كه درباره امام علي النقي (ع) در وقتيكه آنحضرت مريض بود گفته است { به علت ترجمه نشدن شعر توسط مترجم ، شعر در اينجا ذكر نميگردد هركه طالب خواندن آن است به صفحه 303 كتاب انوارالبهيه مراجعه كند.  انوار البهيه صفحه 303

قطب راوندي نقل ميكند كه جمعي از اهل اصفهان مي گفتند در اصفهان مردي بود كه او را عبدالرحمن ميگفتند و شيعه بود ، به او گفتند براي چه قائل به امامت امام علي النقي (ع) شد و امامت ديگران را نپذيرفتي ،! گفت معجزه ديدم كه بر من واجب نمود او را امام بدانم و آن اين بود كه من مردي فقير بودم ولي زباني گويا و جرات و گستاخي داشتم ، يكي از سالها اهل اصفهان مرا با جمعي ديگر براي تظلم و دادخواهي نزد متوكل فرستادند ، روزي ما درب خانه متوكل ايستاده بوديم كه فرمان احضار علي بن محمد بن الرضا (ع) از كاخ فرمانروايي متوكل صادر گرديد ، من از بعضي از حاضرين پرسيدم اين مرد كيست كه دستور احضارش صادر شده است ؟! گفتند او مردي علوي است و رافضيان قائل به امامت او هستند و ممكن است متوكل او را براي كشتن احضار كرده باشد ، من گفتم از اينجا نمي روم تا ببينم او چگونه مردي است ، پس از آن علي بن محمد (ع) سوار بر اسبي بود و به جانب خانه متوكل آمد و مردم در طرف راست و چپ راه ايستاده و با احترام او صف كشيدند و بر او نگاه ميكردند ، چون نظر من بر او افتاد محبتش در دلم جاي گرفت و در دل شروع به دعا كردم كه خداوند شر متوكل را از او دفع كند ، او از ميان مردم مي گذشت و نظر به يال اسب خود دوخته به چپ و راست نمي نگريست و من در دلم مكرر بر او دعا ميكردم ، چون برابر من رسيد صورت خود را به جانب من گردانيد و گفت خداوند دعايت را مستجاب كند و عمرت را دراز و مال و فرزندت را زياد گرداند من از هيبت او به لرزه درآمدم و ميان همراهان و اصحاب خود افتادم ، آنان پرسيدند تو را چه شد و چه بر سرت آمد ؟! گفتم خير است و آن داستان را براي هيچكس نگفتم و از آن پس به اصفهان بازگشتيم و خداوند به دعاي او درهاي پديد آمدن ثروت را به روي من باز كرد تا اينكه امروز قيمت اموالي كه در خانه دارم هزار هزار درهم است غير از اموالي كه بيرون خانه دارم و ده فرزند دارا شدم و اكنون عمرم نيز هفتادو چند سال است و من قائل به امامت اين مرد بزرگوارم به دليل آنكه از افكار قلبي من آگاه شد و خداوند دعايش را درباره من مستجاب فرمود.   انوارالبهيه صفحه 304

از زراره حاجب متوكل روايت شده كه مردي شعبده باز از هند نزد متوكل آمد كه حقه بازي ميكرد و مانند او ديده نشده بود و متوكل مرد بسيار بازي دوستي بود و خواست علي بن محمد بن الرضا (ع) را خجل و شرمنده سازد ، به آن مرد شعبده باز گفت اگر تو او را شرمنده كني هزار دينار در ازاء پيروزيت به تو خواهم داد ، شعبده باز گفت دستور بده چند گرده نان نازك و سبك بپزند و روي سفره بچيند و مرا پهلوي او بنشان ، متوكل آنرا را انجام داد و علي بن محمد (ع) را احضار نمود و در طرف راست او متكائي بود كه صورت شيري بر آن نقاشي شده بود ، و روايت شده كه جلوي يكي از درها پرده آويخته و بر آن پرده صورت شير نقش بود ، شخص بازيگر كنار متكاي نامبرده نشست ، طعام آوردند و علي بن محمد (ع) دست به طرف يكي از نانها برد و شعبده باز آن نان را در هوا به پرواز آورد ، امام (ع) دست به سوي نان ديگري دراز كرد و او آنرا به پرواز آورد و در اثر اين كار مردم خنديدند ، علي بن محمد (ع) دست بر صورت شيري كه بر متكا بود زد و گفت بگير دشمن خدا را آنصورت شير از متكا بيرون جست و مرد بازيگر را خورد و مانند اول به متكا بازگشت ، تمام حاضرين متحير ماندند و امام (ع) برخاست كه بيرون رود متوكل گفت درخواست مي كنم بنشيني و آن مرد را باز به دنيا برگرداني فرمود به خدا قسم او پس از اين ديده نخواهد شد ، آيا تو دشمنان خدا را بر دوستانش مسلط مي كني ؟ آنگاه از نزد متوكل بيرون رفت و ديگر آن مرد شعبده باز ديده نشد.  انوارالبهيه صفحه 308


يکشنبه دوازدهم 6 1391 13:32
X