معرفی وبلاگ
فعالییت سازمان زنان انقلاب اسلامی در پی انسجام و هماهنگی و شناسایی زنان فعال منطقه بسته به مهارت و توانمندیی انها در جهت رفع نیازمندرهای زنان ان منطقه . خواهرم بسته به نیاز فکری و روحی و مادی خود با ما هم سخن شو بهترین خوبی ها نزد زنان است امام صادق(ع) باهم شویم ،یکی شویم درمانی برای دردی شویم ............ آن لحظه اي كه زن در خانه خود مي ماند و (به امورزندگي و تربيت فرزند مي پردازد)به خدا نزديكتر است.حضرت زهرا (س)
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان انقلاب
لينك عاشقان امام نقي
مرگ بر شاهين نجفي(مرتد)
جانم فداي غربتت يا امام نقي (ع)
امام من مهدي
فرهنگ الهي
گل نرگس
اس ام اس جديد
شعرهاي داريوش دوسراني
صهيون ستيزي
شيعه
مجله فيروز جاه
منتظران ظهور
ديار عشق
خدا
بهترين دوست فقط خدا
تنها عشق من خداست
شوق شهادت
سايه
سايه طلبه جوان
سايت شخصي سيد محمد انجوي نژاد
مدرسه علميه الزهرا(س) نصر تهران
☫عشق=خامنه اي☫
خانم دكتر نگار
در طلب معرفت...
گوهركمال ، حجاب برتر
ولايت عشق
غريب تر از غريب الغربا ... امام نقي (ع
غريب سامرا
بسم رب الهادي(ع)
شيدايي رهبر
وبلاگ شهيد همت
ماه نقره اي (بسم رب الشهدا)
مقتدر مظلوم
ولايت سيد علي
حامي رهبر
بسيجي بي ادعا
پايگاه اطلاع رساني استقامت
انفجار نور
ائمه اطها رو شهدا
فيض بوك
هادي نت
شهيدان زنده اند
دانلود جديد ترين مداحي
بهشت (محفل بسيجيان و رهروان شهدا
دينيست(اولين سايت اطلاع رساني ويژه مداحان)
سايت جامع مداحي
نور اسمان
سايت رسمي مداحان اهل بيت
ماه حرم ( روضه العباس)
جام تهي
ما مي توانيم
حمايت از اقتصاد و كار توليد ملي
منتظران مهدي
اخبار پيام نور
ره به ري
لینک دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1518843
تعداد نوشته ها : 3305
تعداد نظرات : 487
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

كاسبى در بازار اصفهان مغازه‌اى داشت و كنار مغازه‌اش سقاخانه‌اى به نام «آقا اباالفضل(ع)» بود، او چون علاقه زيادى به حضرت عباس(ع ) داشت، مى‌گفت: آقاجان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مى‌كنم و از آن به خوبى نگهدارى مى‌كنم و آن را آب مى‌كنم كه مردم جگر داغ شده، از آن بياشامند و بياد لب تشنه برادرت حسين(ع ) و فداكارى و ايثار و وفاى شما بيفتند و شما هم در عوض مغازه مرا نگهدارى كن كه يك وقت سارق و دزد به آن نزند.

هر روز كارش اين بود كه سقاخانه حضرت اباالفضل(ع) را تميز مى‌كرد و آب در آن مى‌ريخت و يخ مى‌گذاشت و مردم لب تشنه از آن مى‌آشاميدند و مى‌رفتند، يك روز صبح به مغازه آمد و مشاهده كرد كه تمام لوازم مغازه را دزديده‌اند، خيلى ناراحت شد، صدا زد: يا اباالفضل! من سقاخانه‌ات را تميز مى‌كردم، آب مى‌ريختم، يخ مى‌گذاشتم، اين قدر به شما علاقه داشتم و محبت مى‌كردم و مردم را به ياد شما و برادرت حسين(ع) مى‌انداختم، حالا بايد دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، ديگر نه من و نه تو...!

با عصبانيت به خانه بر مى‌گردد، روز بعد به مغازه مي‌آيد و مشاهده مى‌كند تمام لوازم و اجناس مغازه‌اش سر جايش برگشته و دو نفر دم دَرِ مغازه ايستاده‌اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطربند تا چشمشان به صاحب مغازه مى‌افتد به دست و پاى او مى‌افتند و مى گويند: اى آقا! ما را ببخش، ‍ چون آقا حضرت اباالفضل(ع) رضايت شما را خواسته و الا ما هلاك خواهيم شد.


دسته ها :
پنج شنبه بیست و سوم 3 1392 19:24
X