معرفی وبلاگ
فعالییت سازمان زنان انقلاب اسلامی در پی انسجام و هماهنگی و شناسایی زنان فعال منطقه بسته به مهارت و توانمندیی انها در جهت رفع نیازمندرهای زنان ان منطقه . خواهرم بسته به نیاز فکری و روحی و مادی خود با ما هم سخن شو بهترین خوبی ها نزد زنان است امام صادق(ع) باهم شویم ،یکی شویم درمانی برای دردی شویم ............ آن لحظه اي كه زن در خانه خود مي ماند و (به امورزندگي و تربيت فرزند مي پردازد)به خدا نزديكتر است.حضرت زهرا (س)
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان انقلاب
لينك عاشقان امام نقي
مرگ بر شاهين نجفي(مرتد)
جانم فداي غربتت يا امام نقي (ع)
امام من مهدي
فرهنگ الهي
گل نرگس
اس ام اس جديد
شعرهاي داريوش دوسراني
صهيون ستيزي
شيعه
مجله فيروز جاه
منتظران ظهور
ديار عشق
خدا
بهترين دوست فقط خدا
تنها عشق من خداست
شوق شهادت
سايه
سايه طلبه جوان
سايت شخصي سيد محمد انجوي نژاد
مدرسه علميه الزهرا(س) نصر تهران
☫عشق=خامنه اي☫
خانم دكتر نگار
در طلب معرفت...
گوهركمال ، حجاب برتر
ولايت عشق
غريب تر از غريب الغربا ... امام نقي (ع
غريب سامرا
بسم رب الهادي(ع)
شيدايي رهبر
وبلاگ شهيد همت
ماه نقره اي (بسم رب الشهدا)
مقتدر مظلوم
ولايت سيد علي
حامي رهبر
بسيجي بي ادعا
پايگاه اطلاع رساني استقامت
انفجار نور
ائمه اطها رو شهدا
فيض بوك
هادي نت
شهيدان زنده اند
دانلود جديد ترين مداحي
بهشت (محفل بسيجيان و رهروان شهدا
دينيست(اولين سايت اطلاع رساني ويژه مداحان)
سايت جامع مداحي
نور اسمان
سايت رسمي مداحان اهل بيت
ماه حرم ( روضه العباس)
جام تهي
ما مي توانيم
حمايت از اقتصاد و كار توليد ملي
منتظران مهدي
اخبار پيام نور
ره به ري
لینک دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1506735
تعداد نوشته ها : 3305
تعداد نظرات : 487
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

تجلي يازدهم

شهادت امام حسن عسكري

تجلي يازدهم كه بر طلوعي بي‏زوال تكيه دارد، درد را چه عميق درك كرده است، تبسم قدسي لحظاتش، همه صبر بود و اشك‏هاي هماره نيمه شب‏هايش، تمام شوق وصال!

مي‏ديد و مي‏نگريست كه حقارت دنيا، در تغافل مردم، به ارزشي جدال برانگيز تبديل شده است. رنج مي‏برد از اين كه انسان، آن سوي اين هيچستان خاك را جست‏وجو نمي‏كند و به فراتر از خود نمي‏انديشد!

مهرباني محض بود و صبر تمام! زنجيرهاي اسارت را بر دست و پاي خود تحمل كرد تا مردم، زمين‏گير نشوند؛ تا جهاني را از اسارت در خاك برهاند.

در موضع علم و مناظره، مقتدرانه قد علم كرد تا انسان را از جهالت دست و پاگير خويش نجات دهد. پايگاه‏هاي مردمي‏اش، گسترده‏ترين مدرسه‏هاي خودسازي و جامعه‏پروري بود. اما افسوس كه كم بودند آنان كه اين را فهميدند!

 

چه غريبانه گذشت!

زهد، كمترين محصول درخت ايمان اوست و كرامت، كوتاه‏ترين سايه شاخ و برگ‏هاي عظمتش. مدينه، از ربيع‏الاول 231 هجري، موازنه حضور او را در خاك دنبال مي‏كرد و در جست‏وجوي مجالي براي عرضه حقيقت او به بيكرانه‏ها بود. تا آن‏كه سامرا، بلوغ پذيرش او را در خود حس كرد و چيزي نگذشت كه امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سكونت در آن ديار را برگزيد.

اينك امامي 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالين شهادت مي‏گذارد. شش سال است كه بار سهمگين ولايت را بر شانه‏هاي شكوه و استوار خويش حمل مي‏كند. نه... نه... نه بر شانه‏هاي خسته و نه بر دوش زخمي خويش، بلكه اين رسالت آسماني را در ژرفاي باور و در اعماق جان خويش، ثبت كرده است.

معتمد عباسي، تا لحظه‏اي ديگر، به خواسته بزرگ خود مي‏رسد. سال‏هاي اسارت و غم، سال‏هاي غم و تنهايي روزهاي تنهايي و سكوت... آه، غريبانه گذشت؛ چه معصومانه سپري شد!

مي‏گفت «زيبايي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بيماري، به يغما برده؛ در حالي‏كه 28 بهار، بيشتر از عمرش نمي‏گذرد. مي‏رود در حالي كه از وصال خشنود است و براي امام خردسال نگران است.

رفت و فردا را به موعود(عج) سپرد

امام، دل به فردايي سپرده است كه موعودش عليه‏السلام ، حقيقت دين را فرياد زند. مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش، با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد. دردهاي نهفته‏اي را كه جز در و ديوارهاي اتاق كوچكش در سامرا، احدي تاب گفتنش را نداشت.

اسارت و سكوت حسني عليه‏السلام باز هم در قصه حماسي او رقم خورده است. باشد تا خروش و فرياد حسيني‏اش، نصيب فرزندش مهدي(عج) شود.(1)

 

مرثيه‏سراي تو و چشم انتظار فرزند توايم

از كودكي‏ات، سجود و سير و سلوك، به سيمايت نور مي‏افشاند و عرفان، رخ‏آراي تو گشته بود. وقتي بر شانه‏هاي تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس كج نهادان، آرزده شدي. پرنده روح تو اما به هيچ ميله و قفلي تن نداد؛ كه اوج زندان و كنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد».

روزها با تشنگي كام تو، با روزه و شب‏ها با ناله و نواي مناجات تو پيوسته، رنگ خدا مي‏گرفت. آن رنج‏ها و عسرت‏ها را به صبر و سكوت، به شيوه نياي بزرگت علي عليه‏السلام از سر گذراندي و با حضور گسترده كلامت بر سرزمين‏هاي شيعيان، دل‏آرامشان شدي. اين حضور گرم، از آنِ ارشادگري‏هاي تو بود.

سيره و سريرت تو، به سان كهكشاني از نور و منظومه‏اي از ستارگان شب، مرز پيدا كردن راه بود از بيراهه، و بدعت‏ها و كژي‏ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه مي‏نمود.

آهسته آهسته، روي در پرده مي‏كشاندي تا دلدادگان كوي تشيع را به شيوه مهدي‏ات مأنوس كني كه: آفتاب مي‏خواهد روي در نقاب ابر كشد و تا زماني دور، اين‏گونه بتابد.

مرثيه‏سراي هجرت توييم و همچنان چشم انتظار رونمايي آفتاب.

«ما در انتظار رويت خورشيديم»(2)

 

پدر روزهاي انتظار

هر شب كه دلم براي تو تنگ مي‏شود، ابرها در فراق، با من گريه مي‏كنند. كاش به جاي خاك، از كلمه آفريده مي‏شدم تا سراپا شعر مي‏شدم در ستايش تو!

تو، پدر غم‏هاي شيرين روزهاي انتظاري. گاهي نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشك‏هايم، مرغان دريايي‏اند كه ساحل چشمانم را به بوي غربت حرم تو جست‏وجو مي‏كنند. اشك‏هايم، كبوتراني‏اند كه آرزو دارند گره دخيل‏هايي شوند كه به ضريحت بسته شده است.

بيست و ششمين بهار كه پرپر شد

بالش شب‏هايم خيس مي‏شود از خيال 26 بهاري كه كوتاه‏تر از همه پروازها، گذشت. عمري گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال امامت مهرباني‏هايت بگويد.

هنوز تنگناي روزهاي زندان‏هاي پي در پي تو، گلوي جهان را مي‏فشارد.

جهان مسموم، هنوز سرفه مي‏كند.

از روزي كه تو مسموم شدي، بادها هر ثانيه سرفه مي‏كنند.

بوي رفتنت، خبر شهادت داشت. پرنده‏تر از همه ابرها رفتي. رفتي، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمين خورشيد بشكند و عطر عدالت، مثل باران‏هاي بهاري، جهان را فرابگيرد.

شش سال امامت در سه ظلمت فراگير

شش سال، خورشيد امامتت، بي‏وقفه مي‏تابيد تا لبخندهايت، جهاني را معطر كنند. اما سه ظلمت فراگير، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هيچ روزني، عطر نوراني‏ات را حس نكند؛ سه قفس تنگ كه نفس را تنگ مي‏كردند، پرندگي‏ات را اسير كردند. سامره، شش سال زندان پي‏در پي‏ات شد و ديوارهاي بسته، خستگي مدامشان را در عبادات مدامت گريه مي‏كردند.

 

پيام‏هاي كوتاه:

ـ ردپاهاي گمشده‏ي ما، مسافران توفانند كه پي عطر تو مي‏گردند.

ـ هر قدم كه به تو نزديك‏تر مي‏شويم، عطر بهشت را بيشتر حس مي‏كنيم.

ـ مگر حرمت را بر آسمان هفتم بنا كرده‏اند كه اين همه ابر باراني، بر شانه ما مي‏گيرند؟

ـ فرسنگ‏ها سنگ را به شوق زيارت حرمت، با بادها مي‏دوم و با رودها آواز مي‏خوانم؛ شايد در پاي تو كبوترانه بميرم.(3)

 

مي‏رود؛ ولي خشنود و نگران

مي‏گفت «زيبايي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بيماري، به يغما برده؛ در حالي‏كه 28 بهار، بيشتر از عمرش نمي‏گذرد. مي‏رود در حالي كه از وصال خشنود است و براي امام خردسال نگران است.

خسته از ناداني و پراكندگي امت

«ناداني دشمن است» سربازخانه معتمد، قلعه پرستش ناداني است. تن رنجور امام عليه‏السلام چگونه تحمل كند اين همه دشمن و ناداني را؟

تن امام بيمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختي زندان‏هاي طولاني مدت؛ بيمار اين همه ناداني قوم جور است.

كليد معرفت زمانه مي‏رود. باب علم نبوت پر مي‏گشايد؛ در حالي كه خسته است از جهل و حسادت خليفه و از پراكندگي امت.

پيام كوتاه:

ـ شيعه را خاك غم بر سر مي‏بايد و بازار دل، تا ابد سياه‏پوش و آسمان دين را باران باران و اشك و اشك!

ـ وقتي امامي مي‏رود، نيمه‏اي از عشق امتش را با خود به خاك مي‏برد...

ـ شهادت، عشق است. فرزند غايبش را سر سلامت بگوييد و باران اشكتان را در بي‏شكيبي انتظار، بهانه سازيد!

ـ شهادت امام حسن عسكري، بهار جوشش خون شيعه است در غم غيبت.

ـ مولاي غايب غريبم! سرسلامت باد ما را در غم باباي شهيدت پذيرا باش؛ اي غمگين‏ترين شيعه در عصر غيبت!(4)

امام، دل به فردايي سپرده است كه موعودش عليه‏السلام ، حقيقت دين را فرياد زند. مي‏رود و دنيا را با همه فرازها و نشيب‏هايش، با همه پستي‏ها و بلندي‏هايش به او مي‏سپارد. دردهاي نهفته‏اي را كه جز در و ديوارهاي اتاق كوچكش در سامرا، احدي تاب گفتنش را نداشت.

نامه‏اي كه به امام عسكري عليه‏السلام نوشته نشد

كوچه‏هاي شهر برايش غم‏بارتر از هميشه بود. با خود مي‏گفت: «باز هم با دست خالي به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شيعيان نيز حال و روزي بهتر از او نداشتند، اما مشكلات اقتصادي، بيش از همه وقت، گريبانش را گرفته بود. چندين بار خواست به امام عسكري عليه‏السلام نامه‏اي بنويسد و درخواست كمك كند؛ اما شرمساري، مانع مي‏شد. دقايقي بيش از ورودش به خانه نمي‏گذشت كه صداي در را شنيد. با خود گفت: باز هم يكي از طلبكارهاست؛ خدا به خير كند! اما وقتي در را گشود، مردي را ديد كه كيسه‏اي و نامه‏اي را به وي داد و به سرعت رفت. چشمانش كه به يكصد دينار طلاي درون كيسه افتاد، شگفتي‏اش بيشتر شد. اما وقتي نامه را گشود و دست‏خط مبارك امام حسن عسكري عليه‏السلام را ديد، همه چيز برايش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتي داشتي، خجالت نكش و شرم مكن؛ بلكه آن را از ما طلب نما كه ان‏شاءاللّه‏ به خواسته‏ات خواهي رسيد».

 

غروب خورشيد يازدهم

ابوسهل نوبختي نيز چون بسياري از شيعيان، از بدي حال امام حسن عسكري عليه‏السلام آگاه بود. ديگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمي‏داد به خانه امام برود. وارد اتاق كه شد، همسر امام، «نرجس خاتون» و «عقيد» غلام فداكار حضرت را ديد كه در گوشه‏اي، ساكت نشسته‏اند. نگاهش كه به چهره امام افتاد، بي‏اختيار اشك از چشمانش سرازير شد. «آه خدايا! آيا اين همان حجت تو بر زمين است كه به دست سفاكان و ظالمان به اين حال و روز درآمده؟ مگر نه اينكه 28 سال بيشتر ندارد؟ آيا تقدير او هم شهادت در جواني است؟» نگاه عقيد را كه ديد، فهميد بايد خود را كنترل كند. بغض گلوگير خود را فروخورد و در حالي كه شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زيرلب زمزمه كرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه‏ عَلَي القَومِ الظالمين».(5)

 

پي‌نوشت ها:

1- محبوبه زارع

2- مصطفي پورنجاتي

3- عباس محمدي

4- حسين اميري

5- روح‏اللّه‏ حبيبيان


دسته ها : مناسبت ها
شنبه سیم 10 1391 23:2
X