معرفی وبلاگ
فعالییت سازمان زنان انقلاب اسلامی در پی انسجام و هماهنگی و شناسایی زنان فعال منطقه بسته به مهارت و توانمندیی انها در جهت رفع نیازمندرهای زنان ان منطقه . خواهرم بسته به نیاز فکری و روحی و مادی خود با ما هم سخن شو بهترین خوبی ها نزد زنان است امام صادق(ع) باهم شویم ،یکی شویم درمانی برای دردی شویم ............ آن لحظه اي كه زن در خانه خود مي ماند و (به امورزندگي و تربيت فرزند مي پردازد)به خدا نزديكتر است.حضرت زهرا (س)
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان انقلاب
لينك عاشقان امام نقي
مرگ بر شاهين نجفي(مرتد)
جانم فداي غربتت يا امام نقي (ع)
امام من مهدي
فرهنگ الهي
گل نرگس
اس ام اس جديد
شعرهاي داريوش دوسراني
صهيون ستيزي
شيعه
مجله فيروز جاه
منتظران ظهور
ديار عشق
خدا
بهترين دوست فقط خدا
تنها عشق من خداست
شوق شهادت
سايه
سايه طلبه جوان
سايت شخصي سيد محمد انجوي نژاد
مدرسه علميه الزهرا(س) نصر تهران
☫عشق=خامنه اي☫
خانم دكتر نگار
در طلب معرفت...
گوهركمال ، حجاب برتر
ولايت عشق
غريب تر از غريب الغربا ... امام نقي (ع
غريب سامرا
بسم رب الهادي(ع)
شيدايي رهبر
وبلاگ شهيد همت
ماه نقره اي (بسم رب الشهدا)
مقتدر مظلوم
ولايت سيد علي
حامي رهبر
بسيجي بي ادعا
پايگاه اطلاع رساني استقامت
انفجار نور
ائمه اطها رو شهدا
فيض بوك
هادي نت
شهيدان زنده اند
دانلود جديد ترين مداحي
بهشت (محفل بسيجيان و رهروان شهدا
دينيست(اولين سايت اطلاع رساني ويژه مداحان)
سايت جامع مداحي
نور اسمان
سايت رسمي مداحان اهل بيت
ماه حرم ( روضه العباس)
جام تهي
ما مي توانيم
حمايت از اقتصاد و كار توليد ملي
منتظران مهدي
اخبار پيام نور
ره به ري
لینک دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1513583
تعداد نوشته ها : 3305
تعداد نظرات : 487
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان



"نفرين حضرت زهرا"



نوشتار زير خاطره اي از سيد آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمين سيدعلي‌اكبر ابوترابي



در اسارت، اذان گفتن با صداي بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان مي‌گفتيم، اما به گونه‌اي كه دشمن نفهمد.
روزي جوان هفده ساله ضعيف و نحيفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثي آمد و گفت: «چيه؟ اذان مي‌گويي؟ بيا جلو»!
يكي از برادران اسدآبادي ديد كه اگر اين مۆذن جوان ضعيف و نحيف، زير شكنجه برود معلوم نيست سالم بيرون بيايد، پريد پشت پنجره و به نگهبان عراقي گفت: «چيه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثي گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار كرد كه «نه، اشتباه مي‌كني. من اذان گفتم».
مأمور بعثي گفت: «خفه شو! بنشين فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ايثارگرمان هم دستش را گذاشت روي گوشش و با صداي بلند شروع كرد به اذان گفتن. مأمور بعثي فرار كرد.
وقتي مأمور عراقي رفت، او رو كرد به آن برادر هفده ساله كه اذان گفته بود و به او گفت: «بدان كه من اذان گفتم و شما اذان نگفتي. الان ديگر پاي من گير است».
به هر حال، ايشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زير زمين بود. آنقدر گرم بود كه گويا آتش مي‌باريد.
آن مأمور بعثي، گاهي وقت‌ها آب مي‌پاشيد داخل زندان كه هوا دم كند و گرمتر شود. روزي يك دانه سمون (نان عراق) مي‌دادند كه بيشتر آن خمير بود.
ايشان مي‌گفت: «مي‌ديدم اگر نان را بخورم از تشنگي خفه مي‌شوم. نان را فقط مزه مزه مي‌كردم كه شيره‌اش را بمكم. آن مأمور هم هر از چند ساعتي مي‌آمد و براي اين‌كه بيشتر اذيت كند، آب مي‌آورد، ولي مي‌ريخت روي زمين و بارها اين كار را تكرار مي‌كرد».
مي‌گفت: «روز شانزدهم بود كه ديدم از تشنگي دارم هلاك مي‌شوم. گفتم: يا فاطمه زهرا! امروز افتخار مي‌كنم كه مثل فرزندتان آقا حسين بن علي اينجا تشنه‌كام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمين و گفتم: يا زهرا! افتخار مي‌كنم. اين شهادت همراه با تشنه‌كامي را شما از من بپذير و به لطف و كرمت،‌اين را به عنوان برگ سبزي از من قبول كن.
ديگر با خودم عهد كردم كه اگر هم آب آوردند سرم را بلند نكنم تا جان به جان آفرين تسليم كنم. تا شروع كردم شهادتين را بر زبان جاري كنم، ديدم كه زبانم در دهانم تكان نمي‌خورد و دهانم خشك شده است.
در همان حال، نگهبان بعثي آمد پشت پنجره، همان نگهباني كه اين مكافات را سر ما آورده بود و هميشه آب مي‌آورد و مي‌ريخت روي زمين. او از پشت پنجره مرا صدا مي‌زد كه بيا آب آورده‌ام.
اعتنايي نكردم. ديدم لحن صدايش فرق مي‌كند و دارد گريه مي‌كند و مي‌گويد: بيا كه آب آورده‌ام.
او مرا قسم مي‌داد به حق فاطمه زهرا (س) كه آب را از دستش بگيرم.
عراقي‌ها هيچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمي‌خوردند. تا نام مباركت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نياوردم. سرم را برگرداندم و ديدم كه اشكش جاري است و مي‌گويد: «بيا آب را ببر! اين دفعه با دفعات قبل فرق مي‌كند».
همين‌طور كه روي زمين بودم، سرم را كج كردم و او ليوان آب را ريخت توي دهانم. ليوان دوم و سوم را هم آورد. يك مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بيا و از من درگذر و مرا حلال كن! گفتم: تا نگويي جريان چيست، حلالت نمي‌كنم.
گفت: ديشب، نيمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بيدار كرد و با عصبانيت و گريه گفت: چه كار كردي كه مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده كردي. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زيارت كردم. ايشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسيري كه به درد آورده‌اي را به دست بياور وگرنه همه شما را نفرين خواهم كرد.
-- ازاميرالمۆمنين علي(عليه السلام) منقول است كه فرمودند: هر كس از شما كه مي خواهد جايگاه و منزلت خود را در نزد خداوند بداند،‌ پس بايد ببيند كه جايگاه و منزلت خداوند در آن هنگام كه به گناهي مي رسد چگونه است. جايگاه او نزد خداوند تبارك و تعالي، به همان مقدار است كه جايگاه خداوند در نزد او است.


منبع: كتاب حماسه‌هاي ناگفته
تبيان


دسته ها : دفاع مقدس
يکشنبه دوم 7 1391 1:3
X