معرفی وبلاگ
فعالییت سازمان زنان انقلاب اسلامی در پی انسجام و هماهنگی و شناسایی زنان فعال منطقه بسته به مهارت و توانمندیی انها در جهت رفع نیازمندرهای زنان ان منطقه . خواهرم بسته به نیاز فکری و روحی و مادی خود با ما هم سخن شو بهترین خوبی ها نزد زنان است امام صادق(ع) باهم شویم ،یکی شویم درمانی برای دردی شویم ............ آن لحظه اي كه زن در خانه خود مي ماند و (به امورزندگي و تربيت فرزند مي پردازد)به خدا نزديكتر است.حضرت زهرا (س)
صفحه ها
دسته
لينك سازمان زنان انقلاب
لينك عاشقان امام نقي
مرگ بر شاهين نجفي(مرتد)
جانم فداي غربتت يا امام نقي (ع)
امام من مهدي
فرهنگ الهي
گل نرگس
اس ام اس جديد
شعرهاي داريوش دوسراني
صهيون ستيزي
شيعه
مجله فيروز جاه
منتظران ظهور
ديار عشق
خدا
بهترين دوست فقط خدا
تنها عشق من خداست
شوق شهادت
سايه
سايه طلبه جوان
سايت شخصي سيد محمد انجوي نژاد
مدرسه علميه الزهرا(س) نصر تهران
☫عشق=خامنه اي☫
خانم دكتر نگار
در طلب معرفت...
گوهركمال ، حجاب برتر
ولايت عشق
غريب تر از غريب الغربا ... امام نقي (ع
غريب سامرا
بسم رب الهادي(ع)
شيدايي رهبر
وبلاگ شهيد همت
ماه نقره اي (بسم رب الشهدا)
مقتدر مظلوم
ولايت سيد علي
حامي رهبر
بسيجي بي ادعا
پايگاه اطلاع رساني استقامت
انفجار نور
ائمه اطها رو شهدا
فيض بوك
هادي نت
شهيدان زنده اند
دانلود جديد ترين مداحي
بهشت (محفل بسيجيان و رهروان شهدا
دينيست(اولين سايت اطلاع رساني ويژه مداحان)
سايت جامع مداحي
نور اسمان
سايت رسمي مداحان اهل بيت
ماه حرم ( روضه العباس)
جام تهي
ما مي توانيم
حمايت از اقتصاد و كار توليد ملي
منتظران مهدي
اخبار پيام نور
ره به ري
لینک دوستان
سايت مراجع تقليد
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1488010
تعداد نوشته ها : 3305
تعداد نظرات : 487
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 


..

 


ماجرا از اينجا آغاز شد كه يكي دو ماه سفت و سخت درگير عمليات بودند. هم خط ام الرصاص رو شكسته بودند و هم توي فاو مردونه جنگيده بودند و پدران و مادران و همسران و فرزندان و... نگران بودند و حالا بعد از ۳ ماه دارند مرخصي ميرن.



عكس‌هاي دفاع مقدس اسناد غير قابل انكار مردانگي مردان مردي هستند كه براي رسيدن به هدفشان كه همان عمل به تكليف الهي بود از همه چيز گذشتن و به قول امام كه گفت: چه غافلند دنيا پرستان و بي خبران كه ارزش شهادت را در صحيفه هاي طبيعت جستجو مي‌كنند و وصف آن را در سروده‌ها و حماسه‌ها وشعرها مي‌جويند و در كشف آن از هنر تخيل و كتاب تعقل مدد مي‌خواهند و حاشا كه حل اين معما جز به عشق ميسر نگردد.

ماجرا از اينجا آغاز شد كه يكي دو ماه سفت و سخت درگير عمليات بودند. هم خط ام الرصاص رو شكسته بودند و هم توي فاو مردونه جنگيده بودند و پدران و مادران و همسران و فرزندان و... نگران بودند و حالا بعد از ۳ ماه دارند مرخصي ميرن و منتظرند تا ماشين از راه برسه و اونها رو ببره راه آهن انديمشك تا سوار قطار بشند و بيان تهرون. همه توي اين فكرند...

توي عكس هم ميشه فهميد كه خيلي هاشون زن و بچه دارند و ۰۲۱ شون (كد مخابراتي تهران) عود كرده . اما يكهو اتوبوس هاي گل مالي شده و كاميون‌ها وارد مقر ميشند و بلند گوي تبليغات روشن ميشه و اعلام ميكنه برادرها توجه كنن...توجه كنن... مرخصي ها لغو شده و از سوي فرماندهي آماده باش صد در صد اعلام شده.

جاي چون چرا نيست. مرخصي‌ها لغو شده. امام هم فرمان داده كه به رزمنده ها سلام من رو برسونيد و بگوييد چنان درسي به دشمن بديد كه ديگه هوس تجاوز به سرش نزنه. همه صف كشيدند پشت كانكس تعاون كه ساك‌هاشون رو تحويل بدند. براي اين عكس ميشه يك مثنوي نوشت. اين صف صف شهادت است. دنياي اين سبك بالها همه اش داخل اين كيسه ها و ساك هاست. يكي از حماسه هاي جبهه همين لحظه رقم مي‌خورد. گفتم سبك بال...
خدايي سبك بال بودند. شايد چند ساعت نيست كه ساك ها رو گرفتند كه بيان سمت دنيا اما با يك فرمان تصميم عوض شد. بايد از دنيا گذشت و اين يعني هنر. چرا كه امام فرمود شهادت هنر مردان خداست. شما هم كه اين عكس رو مي‌بينيد توي ذهنتون براي اين عكس شرح بنويسيد.

و چه زود آماده مي‌شوند براي كارزار با دشمن. يك ذره ترديد مشاهده نمي‌كنيد. صلابت در چهره شان موج مي‌زند. اينها دنيا را سه طلاقه كرده اند. يكي آرپي جي زن، يكي تيربارچي و ديگري تك تيرانداز.

و چه با شكوه است رفتنشان. پاها نه مي‌لرزد و نه مي‌لغزد بلكه مي‌رقصد. بايد از زير سايه يا مهدي ادركني(ع) گذشت و روي شهيد حسين اسكندرلو را بوسه داد و با گلاب پاش شهيد حميد محمديخوشبو شد و عاشوراي ديگر را رغم زد.

اتوبوس‌هاي گل مالي شده از راه رسيدند. بايد از زرق و برق دنيا چشم پوشيد. حتي مركب هم بايد رنگ عوض كند. چقدر بزرگ بودند مالكان و رانندگان اين مركب‌ها. خيلي گذشت مي‌خواد، اجازه بدهي ماشينت رو به اين روز بيندازن. و عكس يادگاري كنار اتوبوس گل مالي.

و آخرش هم اينگونه آرام براي هميشه به مرخصي بري
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه
* جعفر طهماسبي

پنج شنبه نهم 3 1392 9:3

شهادت اتفاق نيست ، يك انتخابه

افسران - شهادت اتفاق نيست ، يك انتخابه

حاج عباس شروع به صحبت كرد

من دستمو زير چونه زده بودم و با خاطرات پشت سر همي كه از اون روزها تعريف ميكرد ، روحمو پرواز ميدادم ...

از اين بيمارستان صحرايي به اون بيمارستان صحرايي (آخه وظيفه ي حاج عباس و بچه هاش تو اون زماني كه همه رزمنده ها دوست داشتن اسلحه دست بگيرن و بجنگن ، مستقر بودن تو بيمارستانهاي صحرايي و ثبت كردن اطلاعات مجروحين و شهدا بود )


وقتي در حال بازگو كردن خاطرات جنگ بود دو حالت درون صورتش ديده ميشد "يكي غم و ديگري نشاط"

غم پرپر شدن رزمنده ها جلوي چشماش

و

نشاط حفظ كردن خاك ايران با خون سرخ



يكي از چندتا خاطراتي كه تعريف كرد درباره خواست خدا بود ، كه منو به فكر فرو برد

از رزمنده اي گفت كه اجازه نميداد هيچ كس نزديكش بشه ، فقط فرياد ميزد آب ... ، تشنمه ... ، مجرح شده بود ، پيشانيش شكافته بود ، عمق شكاف انقدر زياد بود كه مخچه اش مشخص ميشد (بماند كه با چه ترفندهايي بهش نزديك شده بودند تا بتوانند اطلاعاتي ازش بگيرند) همه ميدونستند دير يا زود شهيد ميشه ، ولي بعد از عمل زنده موند



و يك رزمنده ي ديگه ، رزمنده اي كه صداي ناله اش رو كسي نشنيد ، حتي كسي را صدا نكرد ، آرام و معصوم به مجروحين و پرستاران و پزشكان نگاه ميكرد ، فقط يه گلوله به پايش اصابت كرده بود ... فقط يك گلوله ... ولي شهيد شد



من و ياد اين جمله انداخت :

شهادت اتفاق نيست ، يك انتخابه

دوشنبه شانزدهم 11 1391 16:24
دوشنبه نهم 11 1391 8:36

مردم آمل خيال باطل منافقين را نقش برآب كردند

افسران - مردم آمل خيال باطل منافقين را نقش برآب كردند

....

مهمترين دليل گروهك منافقين براي انتخاب آمل در حادثه 6 بهمن سال 60 اين بود كه آنها تصور مي كردند كه در اين شهر زمينه هاي مردمي براي همراهي با آنها وجود دارد كه بزرگترين اشتباه شان نيز همين مسئله بود.

شنبه هفتم 11 1391 1:31
افسران - آخرين ملاقات شهيد كاظمي و رهبر انقلاب...


آخرين ملاقات شهيد كاظمي و رهبر انقلاب

دو هفته پيش شهيد كاظمي پيش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: يكي اين‌كه دعا كنيد من روسفيد بشوم، دوم اين‌كه دعا كنيد من شهيد بشوم. گفتم شماها واقعاً حيف است بميريد؛ شماها كه اين روزگارهاي مهم را گذرانديد، نبايد بميريد؛ شماها همه‌تان بايد شهيد شويد؛ وليكن حالا زود است و هنوز كشور و نظام به شما احتياج دارد. بعد گفتم آن روزي كه خبر شهادت صياد را به من دادند، من گفتم صياد، شايسته‌ي شهادت بود؛ حقش بود؛ حيف بود صياد بميرد. وقتي اين جمله را گفتم، چشم‌هاي شهيد كاظمي پُرِ اشك شد، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند!
فاصله‌‌ي بين مرگ و زندگي، فاصله‌ي بسيار كوتاهي است؛ يك لحظه است. ما سرگرم زندگي هستيم و غافليم از حركتي كه همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مي‌كنند؛ هر كسي يك طور؛ بعضي‌ها واقعاً روسفيد خدا را ملاقات مي‌كنند، كه احمد كاظمي و اين برادران حتماً از اين قبيل بودند؛ اينها زحمت كشيده بودند.
ما بايد سعي‌مان اين باشد كه روسفيد خدا را ملاقات كنيم؛ چون از حالا تا يك لحظه‌ي ديگر، اصلاً نمي‌دانيم كه ما از اين مرز عبور خواهيم كرد يا نه؛ احتمال دارد همين يك ساعت ديگر يا يك روز ديگر نوبتِ به ما برسد كه از اين مرز عبور كنيم. از خدا بخواهيم كه مرگ ما مرگي باشد كه خود آن مرگ هم ان‌شاءاللَّه مايه‌ي روسفيدي ما باشد.
ان‌شاءاللَّه خدا شماها را حفظ كند.
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي در مراسم تشييع پيكرهاي فرماندهان سپاه 21/10/138

جمعه ششم 11 1391 1:52
ترانه پرواز  با صداي حامد زماني منتشر شد. ترانه پرواز توسط واحد موسيقي دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي(راه) با موضوع شهداي ترور ساخته شده است.

شاعران اين اثرحامد عسگري و احسان محمدي هستند و آهنگساز و خواننده آن حامد زماني به تنظيم اميد رهبران است.

 


 

جهت دانلود ترانه به ادامه ي مطلب برويد...


جمعه بیست و نهم 10 1391 12:27

"شهيد آويني: شهدا كليد داران كعبه شيدايي اند و كعبه شيدايي كربلاست."

اللهم ارزقنا...

چهارشنبه بیست و هفتم 10 1391 1:10

شهيد سيّد مرتضي آويني: مكه براي شما ، فكه براي من. بالي نمي خواهم. اين پوتين هاي كهنه هم مي توانند مرا به آسمان ببرند.

چهارشنبه بیست و هفتم 10 1391 1:9

اي شهيد!

اي آنكه بر كرانه ي ازلي و ابدي وجود،برنشسته اي!

دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين مُنجلاب بيرون كش.


"شهيد آويني"
سه شنبه بیست و ششم 10 1391 22:22

 

ياران مردانه رفتند؛ اما هنوز تكبير وفاداري‌شان از مناره‌هاي غيرت اين ديار به گوش مي‌رسد.

ياران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌هاي سرخ دشت‌هاي اين خاك به يمن آنان به پا ايستاده‌اند.

ياران غريبانه رفتند؛ اما هنوز بوي عطر جانمازشان شعر سپيد ياس را مي‌سرايد. ياران رفتند و هنوز نام و يادشان زينت‌بخش كوچه‌هاي شهر است.

و من و تو...!

در اين ساحل باشكوه و امن آنان ايستاده‌ايم و در اين حضور عطرآگين و آسماني‌شان در آرامشيم و از سرخي آنان دشت‌هاي‌مان سرخ و لاله‌گون است.

آنان مردان هميشه جاويدان اين ديار دليرانند. آنان آينه‌هاي تمام‌نماي راه عزت و شرف من و تواند. ... نگاه كن! نور از پيشاني‌هاي به خاك افتاده آنان مي‌طرواد. برخيز! دست در دست هم دهيم و در امتداد مهر بمانيم!



"براي شادي روح شهيدان صلوات"




سه شنبه بیست و ششم 10 1391 22:11

به ياد شهيد حاج احمد كاظمي

افسران - به ياد شهيد حاج احمد كاظمي

جنگ در طلاييه و جزاير مجنون به شدت سخت و نفس گير شده بود. عده اي از بهترين فرماندهان ارشد سپاه و عده بسياري از نيروهاي بسيجي در همين منطقه به شهادت رسيده بودند. چاره اي نمانده بود جز كسب تكليف مستقيم از حضرت امام.

از جماران خود را يكسره به طلاييه رساندم. به حاج احمد كه رسيدم ديدم سرتاپاي او را دود سياه باروت و خاك و غبار گرفته و از دستانش خون جاري است.ب لافاصله پرسيد: نتيجه چه شد؟

گفتم: حضرت امام فرمودند: جزاير مجنون به هر قيمتي كه هست بايد حفظ شود.

تا اين جمله را شنيد انگشت دستش را كه تركش خورده و به پوست آويزان شده بود، به ناگاه جداكرد و به گوشه اي پرتاب نمود. آنگاه با قاطعيت وجديت تمام، اسلحه اش را به دست گرفت و در حالي كه به سوي خط مي شتافت گفت: ديگر حجت برما تمام شد.

سه شنبه بیست و ششم 10 1391 17:35

آدم بايد غم‌هايش را بردارد برود يك گوشه‌اي بميرد يك گوشه از عالم كه شش گوشه دارد

افسران - آدم بايد غم‌هايش را بردارد برود يك گوشه‌اي بميرد يك گوشه از عالم كه شش گوشه دارد
پروردگارا، دوست دارم در كنار شهيدان والامقام حنظله و همچون آن شهيد مظلوم از شهيدان بي غسل و كفن باشم. شهيد محمدرضا توكليان
جمعه پانزدهم 10 1391 10:25

وصيت نامه شهيد بابايي...

افسران - وصيت نامه شهيد بابايي...
جمعه پانزدهم 10 1391 10:18
پيش گويي عجيب شهيد اندرزگو





يامين پور در وبلاگش مينويسد:

در حال ساخت يك سري مستند سياسي هستيم. تا به حال ۱۶ قسمت توليد شده؛ ديروز رفتيم خانه ي شهيد سيدعلي اندرزگو براي مصاحبه با همسرش. اندرزگو از آن شخصيتهاي پيچيده اي بوده كه خيلي ها جذبش شده اند. مصاحبه ي عجيبي شد. وسط مصاحبه چند بار گريه كرديم. همسر شهيد خودش يك شهيد زنده است. فكر كنيد كه تا چند ماه بعد از شهادت همسرش در زندان اوين تحت شكنجه ي ساواك بوده، آنهم در ۲۵ سالگي!
مصاحبه كه تمام شد به تيم تصويربرداري اشاره كردم كه دوربين ها را خاموش نكنند، من وارد گفتگوي غير رسمي شدم تا نگفته ها را بشنوم و چيزهايي شنيدم كه برايم خيلي عجيب بود.
يكي از خاطرات همسر شهيد كه خيلي عجيب بود ازاين قرار است؛ همسر شهيد:
چند ماه قبل از شهادتش در خانه نشسته بوديم. سيد علي يك ذغال گداخته را از روي قليان برداشت و كف دستش گرفت. من شگفت زده پرسيدم سيد دستت نمي سوزد؟ سيد لبخندي زد و گفت: «اين كه هيچ، بدن من به آتش جهنم هم حرام است. بعد سيد علي گفت بزودي پهلوي مي رود و انقلاب پيروز خواهد شد. دو سال بعد از پيروزي شخصي رئيس جمهور خواهد شد كه نامش «سيد علي» است. از آنروز به بعد منتظر ظهور حضرت ولي عصر عج باشيد.» بعد گفت دينداري در آن دوران مثل نگه داشتن اين ذغال گداخته در دست است. همسر شهيد گفت من پرسيدم: سيدعلي! منظورتان اين است كه خودتان رئيس جمهور مي شويد؟ سيد پاسخ داد خير، من آن روز نيستم.

بعد ذغال را آرام برگرداند و روي قليان گذاشت… همسر شهيد گفت: دست از سيدعلي نكشيد.
شنبه نهم 10 1391 23:52

همسر شهيدي كه رگ‌هاي بريده گلوي همسرش را بوسيد

خبرگزاري فارس: همسر ولي الله، قرآن را نگه داشته يك كاسه آب زلال يك اقيانوس بغض و بيقراري توي دلش، مي خواهد شوهرش را از زير قران خدا رد كند. همان قرآن سفره عقد. دست و دلش مي لرزد. آرام در گوش همسرش گفت: يك امانتي برات گذاشتم لاي قرآن، حلالم كن.

خبرگزاري فارس: همسر شهيدي كه رگ‌هاي بريده گلوي همسرش را بوسيد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، شهيد ولي الله استرآبادي، بچه مسجد اللهيان، رزمي كار، ليدر بچه حزب اللهي هاي محله ايران‌مهر پائين گرگان، بيست روزه داماد، براي چندمين بار عازم جبهه است.

خداحافظي اين بار يك جورايي فرق داره، همسر ولي الله، قرآن را نگه داشته يك كاسه آب زلال يك اقيانوس بغض و بيقراري توي دلش، مي خواهد شوهرش را از زير قران خدا رد كند.

همان قرآن سفره عقد. دست و دلش مي لرزد. ولي الله با لبخندي از مهر قرآن را بوسيد. چندم قدم كه دور شد. ايستاد و اشاره كرد.

زن دوقدم برداشت، ولي الله گفت: بمان. جلو رفت. آرام در گوش همسرش گفت: يك امانتي برات گذاشتم لاي قرآن؛ به مادر اينا نگو. حلالم كن.

و رفت...

□□□

زن رفت داخل اتاق خودش، قرآن را با احترام باز كرد. نامه را برداشت. بوسيد. يك نامه، خيلي عاشقانه. كوتاه نوشته بود:

« بچه هاي عاشق امام حسين(ع)، حسيني شهيد مي شوند. منِ شهيد ولي الله استرآبادي، از اصحاب كربلا، چون مولايم سيدالشهدا، سر از بدنم جدا مي شود؛ بايد صبور باشيد، چون زينب(س) خيلي صبور باش. ديدار در بهشت. تو صبورباش...»

□□□

عمليات رمضان بود، روز سوم عمليات، يك تركش مي خوره به گلوي ولي الله، سر از بدنش جدا مي شود. هوا گرم و سوزان، تشنگي بي‌داد مي كند. وقتي شهيد ولي الله را گذاشتند عقب تويوتا. قمقمه اش را برداشتند. قمقمه از آب لبريز بود. بچه‌ها هر كدام يك جرعه از آب قمقمه ولي الله را با سلام بر سر بديده « آقا اباعبدالله» نوشيند.  

□□□

نيمه هاي شب بود كه ولي الله را آوردند «معراج الشهداء» سپاه گرگان. رفتم توي كانتينر، تابوت شهدا را توي تاريكي ور انداز كردم. نور كم سويي به داخل كانتينر سرك كشيده بود. خودم را از مقابل نور كنار كشيدم. سمت بيروني لبه تابوت ها با خط كج و معوجي، سرخ رنگ، نوشته: گرگان، علي آباد، راميان، آزاد شهر، مينودشت. گنبدكاوس، تابوت ها به ترتيب شهر، مثلثي، روي هم چيده شده اند. راننده پك عميقي به سيگارش زد و گفت: برادر يك شهيد براي شماست. اشتباه نكني. درد سر داره...

چراغ قوه را براي اين كه اشتباه نكنم، روشن كردم. روي اولين تابوت نوشته بود: « شلمچه/ گرگان. شهيد ولي الله استرابادي/ پاسدار، فرزند: رفيع. متولد: 1341/ مسافر كربلا.»

تابوت را باز كردم، شهيد سر نداشت. برگه هاي معراج را برداشتم. صدا زدم، نيروي كمكي بياد. چندتا از بچه هاي پاسدار آمدند. با صلوات تابوت شهيد را آورديم توي معراج، اتاق كوچكي كه معراج شهداي شهر بود. تابوت را گذاشتم.

بچه ها كه رفتند. روي كاناپه كنار تابوت، از خستگي خوابم برد.

هنوز دو ساعت نخوابيده بودم كه دلم بيدارم كرد. وضو گرفتم. آخه مهمان عزيزي دارم. چند كلمه باهاش حرف زدم. گفتم: برم برات يك سبد گل زيبا و خوشبو بيارم. آخه فردا برو بيائي داريم. نمي خوام كم بيارم جلوي خلق الله. مي دوني كه، بعد اينا واسم حرف در مي آرند.

سبد را برداشتم. از معراج زدم بيرون، ساعت سه نيمه شب است. پياده راه افتادم توي شهر. روي بلوارها. زيبا ترين و خوش بو ترين گل هاي شهر را چيدم. آدم از نرده هاي پارك پريدم داخل، مرد نيروي انتظامي، گشت شيفت شب. جلوي ام را گرفت. صدا زد اين وقت شب با يك سبد. فوري دست بندش را  از توي فانسقه اش در آورد. آمدم جلو. پشت نرده ها. گفتم: بخدا من دزد نيستم. من دزد نيستم. من اين گل ها را براي شهدا مي خوام. فردا تشيع جنازه شهيد ولي استربادي. بچه ايرانمهر پائين. مي شناسي؟ 

همان پشت نرده، داخل سبد را نشانش دادم. گفتم: ببين. اين گل.  اينا رو از توي بلوار چيدم. فقط گل جمع مي كنم. گفتم كه براي تابوت شهدا مي خوام. هميشه كارم همينه، ماموراي شب تان، من را مي شناسند. انگار شما اولين باره شيفت نيمه شب هستيد. تازه دو سه بارم من را بردند پاسگاه، ديدند راست مي گم. تا بحال ديدي روي تابوت شهدا گل مي زنند. همين گل هاست ديگه، همين الان با من بيا توي سپاه. معراج الشهدا، باور كن من اين گل ها را براي تابوت شهدا مي خوام.مامور نيروي انتظامي محكم اداي احترام كرد. از روي نرده ها پريد داخل، چند شاخه گل زيبا چيد، انداخت داخل سبد من، با هم دست داديم. دوست شديم. گفت: برو من مراقبت هستم، هر چي گل مي خواي بچين. سبد را از گل پر كردم. از آنجا با همان سبد يك راست رفتم منزل يك عكاس؛ مرد چاقي كه صاحب عكاسي باهنر در فلكه كاخ شهر بود. عكساي شهدا را او قاب مي گرفت.

 

آرام در زدم، در حياط را باز كرد، چشمانش را ماليد. گيج خواب بود. گفت: فردا شهيد داريد. يك قطعه عكس سه در چهار سياه و سفيد شهيد را دادم. رفت. توي تاريكي تكيه دادم به ديوار، نيم ساعته، عكس را برايم قاب كرد. قاب چوبي را گرفتم. تندي آمدم توي سپاه، قفل، داخل شدم. سبد را گذاشتم. سلام كردم. ديگه نزديك اذان صبح بود. نماز صبح را خواندم. كوزه گلاب و عطر را از روي طاقچه برداشتم. تابوت را باز كردم. گلاب و عطر زدم به شهيد، بوي خوشي فضاي اتاق را پر كرده بود. پرچم جمهوري اسلامي را كشيدم روي تابوت. تابوت را گلباران كردم. رفتم توي نمازخانه، چند تا از بچه هاي پاسدار آمدند. ديگه آفتاب هم زده بود. تابوت را گذاشتيم توي محوطه، منتظر صبحگاه شدم.

مراسم صبحگاه سپاه، اداي احترام  به شهيد، پاسدارها ريختند روي سر تابوت. شلوغ شد.

خانواده شهيد كه آمدند. ماشين تبليغات سپاه هم آماده رفتن براي اعلام به شهر شد. بنياد شهيد و ارتش هم آمدند. گروه سرود طبل و موزيك.

خانواده از قبل خبر داشتند فقط منتظر بودندكه شهيد بياد. تشيع جنازه ساعت ده صبح، بلندگو روضه امام حسين را مي خواند، شهر داشت خودش را براي تشيع شهيد آماده مي كرد.

خيل زيادي از مردم شهر، جلوي سپاه جمع شده اند.

وقت وداع رسيده و خانواده مي خواستند با شهيد والله استرابادي خداحافظي كنند. مگه مي خواد بره جبهه... نه، تازه از جبهه آمده، داره ميره بهشت. همه تابوت مي بوسند. حال غريبانه ائي داشت محوطه.

همسرش آمد جلو گفت: بايد تابوت را باز كنيد.

نگذاشتيم كه همسرش جنازه را ببيند، آخه شهيد سر در بدن نداشت، مثل امام حسين(ع).

همسر ولي الله با تمنا و خواهش آمد جلو گفت: مي خوام ببينم.

در تابوت را باز كردم.

گفتم: خواهر! اين شهيد غسل نداشت، صبوري مي خواهد.

گفت: «من زينب ام» زينب. خودش  اين را بهم ياد داد. نامه را باز كرد گفت: نوشته من زينبم. نوشته من شهيد ولي الله استرابادي. مثل امام حسين(ع) شهيد مي شوم.

خم شد روي سر بريده ولي الله شوهرش داخل تابوت، رگ بريده گردن همسرش را بوسيد.

صداي تكبير و صلوات محوطه سپاه را پر كرده بود. بغضي سنگين گلويم را فشرده بود، دست گذاشتم روي سينه ام. به سمت حرم آقا امام حسين(ع) توي دلم گفتم: «السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين الشهيد...» اشك هام جاري شد و دنبال شهيد راه افتادم....اشك ها سهم دل هاي تنگه، تنگ به وسعت آسمان.

نويسنده: غلامعلي نسائي

انهتاي پيام/

سه شنبه شانزدهم 8 1391 23:57
شهيدي كه مادرش را هرهفته سرِ قبر صدا مي زند




رواياتي از شهيد مستجاب الدعوه سيد مهدي غزالي، از شهداي لشكر ۲۵ كربلا در عمليات والفجر۶

هر سال روز مادر كه مي شود خواب مي بينم سيدمهدي روي سرم گلاب مي پاشد، هديه اي به من مي دهد و پيشاني ام را مي بوسد.
اشاره: شهيد سيدمهدي غزالي از شهداي لشكر 25 كربلا در عمليات والفجر شش مي باشد، مستجاب الدعوه بود و بسياري از مردم، متوسل به جدش مي شدند و حاجت روا مي گشتند، مطالب زير رواياتي از سيره عملي اين شهيد بزرگوار مي باشد كه تقديم مخاطبان مي كنيم:

***

مادر شهيد مي گويد:
نيمه شعبان متولد شد، او را به همين مناسبت "سيدمهدي" ناميديم.

بسياري از افراد محل اگر حاجتي داشتند و يا اگر گره اي به كارشان بود، جدّ سيدمهدي را نذر مي كردند و حاجت روا مي شدند.

روزي حسابدار كارخانه نساجي به بيماري سختي دچار شده بود، از آنجائي كه شنيده احوال سيدمهدي را شنيده بود، متوسل به جد سيدمهدي شد و نذر كرد كه اگر شفا پيدا كند، سيدمهدي را در كارخانه استخدام نمايد. او شفا گرفت و سيدمهدي چندين سال كارگر كارخانه نساجي شد.

در تمامي مراسمات مذهبي و روضه خواني ها سيدمهدي را با خودم مي بردم. بسيار به اين مراسمات و روضه خواني ها علاقه مند بود. روزي به من گفت:

- مادرجان! خواب ديدم كه دارم به سوي خدا پرواز مي كنم.

آن زمان سيدمهدي كوچك بود و من زياد حرفش را جدي نگرفته بودم.


علاقه زيادي به امام (ره) داشت، حتي يكبار هم موفق شد به ديدار امام (ره) برود، بعد از آن ديدار بسيار متحول شده بود و بدجوري عاشق امام (ره) و روحانيت شده بود تا جايي كه عكس هاي امام (ره) را به صورت كليشه درست مي كرد و با اسپري در و ديوار شهر و همچنين ديوار كارخانه را پر از عكس امام (ره) كرده بود.

عاشق و شيفته روحانيت بود، زماني كه شهيد دستغيب به شهادت رسيد خيلي گريه مي كرد و مي گفت:

- اي كاش من بجاي او تكه تكه مي شدم و فدايش مي گشتم.

روزي سيد مهدي از جبهه آمد و گفت:

- مادرجان! بازهم جدّم به دادم رسيد. در حال انجام عمليات بوديم؛ در محوري كه ما بوديم تمامي نيروها شهيد شدند و من در آنجا تنها ماندم، راه را گم كرده بودم و نمي دانستم به كدام سمت بايد بروم. آنقدر جدم حسين(ع) و اربابم ابالفضل را صدا زدم كه به طور تصادفي و غير ممكن نيروهاي خودي مرا پيدا كردند.



هر سال روز مادر كه مي شود خواب مي بينم سيدمهدي روي سرم گلاب مي پاشد، هديه اي به من مي دهد و پيشاني ام را مي بوسد.

هر هفته پنج شنبه ها بر سر مزارش مي روم و هنگامي كه قبرش را مي شويم، ناگهان از دِل قبر سيد مهدي مرا صدا مي زند و چند بار مي گويد:

- مامان!

سه بار اين كار را انجام مي دهد. سرم را روي قبر مي گذارم و با سيدمهدي دردِ دل مي كنم.

سيد احمد غزالي (برادر شهيد) مي گويد:
آخرين باري كه مي خواست اعزام شود. با همه خداحافظي كرد و من آخرين نفر بودم كه بايد با سيدمهدي خداحافظي مي كردم، با هم روبوسي كرديم و همديگر را در آغوش گرفتيم. سيدمهدي گفت:

- داداش! اين آخرين باري ست كه مي بينيمت و در آغوشت هستم. من ديگر برنمي گردم؛ حلالم كن.

خيلي ناراحت شدم و گريه كردم. هيچ وقت سيدمهدي را اينقدر نوراني نديده بودم.

شب بعد، خواب ديدم كه سيد مهدي شهيد شده است. دقيقاً يك هفته بعد خبر شهادت سيدمهدي را هم شنيدم.

This image has been resized. Click this bar to view the full image. The original image is sized 797x573 and weights 179KB.



فرهاد كشميري (داماد شهيد) مي گويد:
در آخرين وداع، همسرش در بيمارستان بود و فرزندش، زودتر از 9 ماه، يعني هفت ماهه به دنيا آمده بود. هر چه به سيدمهدي گفتم: يك سَري به بيمارستان بزن و همسر و فرزندت را ببين، تا همسرت روحيه بگيرد ولي قبول نكرد و خيلي خونسرد و آرام بود، چون مي دانست كه اگر آنها را ببيند، به آنها دل مي بندد. نمي خواست با ديدن همسر و فرزندش سيم شهادتش قطع شود.

«سرانجام سيدمهدي در تاريخ 1362/12/5 در عمليات والفجر 6، در منطقه چيلات به شهادت رسيد و بعد از 10 سال چشم انتظاري، چند تكه استخوان از سيد مهدي به خانه بازگشت.»
نويسنده: سجاد پيروزپيمان/.

دوشنبه پانزدهم 8 1391 1:15



سالروز شهادت حسين فهميده



حسين فهميده يكي از هزاران بود



 

شهيد فهميده كه با اقدام حماسي خويش به تعبير حضرت امام (ره) رهبر جامعه لقب گرفت، نمونه اي از خيل نوجوانان و جوانان بسيجي است كه در دوران دفاع مقدس ضمن تحصيل در مدارس و دانشگاهها به سوي جبهه ها شتافتند تا امنيت و آرامش اين سرزمين را براي قرنها بيمه كنند.




شهيد محمد حسين فهميده يكي از هزاران نونهال و دانش آموز بسيجي كشور است كه با نثار خون خود بر تازگي و سرخي خون شهداي جنگ تحميلي افزودند. او با سرمايه عظيمي از فهم و درك انقلابي و اعتقادات اسلامي، وارد جنگ شد و با وجود سن كم به قهرماني جاودان مبدل گشت.

نوجوانان و جوانان دانش آموز در طول 8 سال دفاع مقدس نقش برجسته اي در پيشبرد اهداف و آرمانهاي انقلاب اسلامي ايفا كردند و با طلايه داري جبهه‌ها و تقديم بيش از 36 هزار شهيد و هزاران مجروح و آزاده در هشت سال جنگ تحميلي دين خود را به اسلام و انقلاب ادا كردند.

شهيد محمد حسين فهميده در شانزدهم ارديبهشت ماه 1346 (مصادف با سوم محرم) در روستاي سراجه قم متولد شد. وي دوران ابتدايي و دوسال اول مقطع راهنمايي را در قم گذراند وسپس طي سفر خانواده به كرج در اين شهرستان به ادامه تحصيل پرداخت.

وي كه سومين فرزند خانواده در بين هفت خواهر و برادر خود بود، پس از پيروزي انقلاب با شروع حوادث كردستان به مناطق درگيري با منافقين و ضد انقلاب شتافت و پس از آن با شنيدن تجاوز نيروهاي بعث عراق به خوزستان، رهسپار اين سرزمين شد و در كنار مردم مقاوم خونين شهر حماسه آفريد.

شهيد فهميده كه به دليل كمي سن بارها از سوي مسئولان اعزام كننده با ممانعت از حضور در خط مقدم مواجه شده بود سرانجام با تلاشهاي زيركانه خويش اعتماد مسئولان نظامي منطقه را جلب كرد و در مناطق درگيري مستقيم با دشمن حاضر شد.

وي سرانجام در روز هشتم آبان 59 در زماني كه خرمشهر مورد محاصره رژيم بعث عراق بود، براي جلوگيري از پيشروي تانكهاي عراقي به شهر و قتل عام نيروهاي مقاومت، با نارنجكي در دست از لابه لاي سفير گلوله هاي دشمن خود را به تانك دشمن ‌مي رساند و با استفاده از نارنجك، تانك دشمن را منفجر مي كند كه در اثر اين انفجار محل عبور ديگر تانك ها بسته مي شود و خود نيز به شهادت مي رسد.

شهيد حسين فهميده، اين دليرمرد نوجوان كه با اقدام شجاعانه در مقابل تهاجم نيروهاي دشمن نام خود را در دفتر شهيدان هماره زنده تاريخ ايران ثبت كرد، هم اكنون نه تنها به الگويي براي نوجوانان برومند ايران اسلامي تبديل شده بلكه آوازه حماسه جاودان او در ديگر كشورهاي اسلامي به ويژه لبنان و فلسطين، مايه برانگيختگي و خيزش جوانان مقاومت در برابر حملات رژيم صهيونيستي شده است.

ساخت موزه شهداي دانش آموز درخانه پدري شهيد فهميده دركرج مي تواند گامي هرچند ديرهنگام وكوچك درانعكاس رشادتهاي دانش آموزان شهيدي باشد كه در پاسداشت ارزشهاي والاي انساني و اعتلاي باورهاي ديني جان خويش را فدا كردند.

دفاع مقدس ملت نستوه ايران بستر طلوع و بالندگي اين چنين مجاهداني بود كه ره صدساله را يك شبه طي كردند و به اسوه هاي اخلاقي و حماسي مردم ايران پيوستند. نوجوانان و جوانان ايران اسلامي نيز با تأسي به روحيه والاي شهدايي چون فهميده در راه خودباوري و خداباوري بيش از پيش گام برداشتند، چنانكه موفقيت هاي دانش آموزان ايراني در المپيادهاي علمي و مسابقات بين المللي مؤيد اين مسئله است كه آنان داراي روحيه جهادي در هر ميدان و آزموني هستند.

به دنبال نامگذاري هشتم آبان به عنوان روز بسيج دانش آموزي، سازماني به همين نام تشكيل شد و هم اكنون اين سازمان با همكاري وزارت آموزش و پرورش در 53 هزار واحد آموزشي اقدام به تشكيل واحدهاي مقاومت بسيج نموده و با جذب دانش آموزان به اين واحدها بخش عظيمي از ارتش 20 ميليوني را تشكيل داده است.

در حال حاضر 4 ميليون و 500 هزار دانش آموز در دوره هاي راهنمايي و متوسطه اعم از دختران پسران جذب بسيج دانش آموزي شده اند كه بيش از 450 هزار نفر از آنان عضو فعال بسيج دانش آموزي هستند كه مسئوليت هدايت و كنترل واحدهاي خود را بر عهده دارند.

از آنجايي كه سالانه 900 هزارنفر از دانش آموزان در دوره هاي راهنمايي و متوسطه به عضويت بسيج دانش آموزي پذيرفته مي شوند و به همين ميزان پس از پايان تحصيل به اقشار ديگر بسيج مي پيوندند، لزوم تربيت نيروهاي متعهد، متدين و با روحيه انقلابي و مسئوليت پذير كه در آينده توانمندي نقش آفريني در عرصه هاي مديريتي، علمي، فرهنگي و اجتماعي كشور را داشته باشند، در بزرگ ترين تشكل دانش آموزي احساس مي شود.

مسئولان سازمان بسيج دانش آموزي با توجه به تدابير رهبر معظم انقلاب مبني بر پرورش نيروهاي بسيجي طبق الگوهاي همطراز با انقلاب اسلامي و آرمان هاي امام راحل و همچنين گفتمان غالب علم و جنش نرم افزاري و بر اساس تنظيم سند چشم انداز بيست ساله كشور، تغيير شرايط داخلي و منطقه اي، شكل گيري فرصت هاي جديد در كشور، از ميان رفتن تهديدات و تغيير نوع و ابزار تهديدات خارجي بر ضرورت بازنگري در سازمان مذكور تأكيد دارند.
دوشنبه هشتم 8 1391 21:31

هشتم آبان ماه روز نوجوان است. اين روز به ياد شهادت يك نوجوان سيزده ساله در اولين ماههاي جنگ تحميلي، روز نوجوان ناميده شده. بيست و پنج سال پيش، در هشت آبان پنجاه و نه، «حسين فهميده» سيزده ساله به شهادت رسيد. او يكي از 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني است.

***
حسين فهميده در سال 1346 در روستاي سراجه شهر قم به دنيا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسين يازده ساله، از قم اعلاميه مي آورد و در روستا پخش مي كرد. حتي چندبار ضد انقلابها كتكش زده بودند تا دست از اين كارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار كرد كه پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام را زيارت كند.
مدتي بعد، ضد انقلاب اوضاع كردستان را به هم ريخت. حسين مثل اسفند روي آتش شده بود. زود از طريق بسيج، خودش را به كردستان رساند اما به خاطر كمي سن و كوتاهي قد، بچه هاي سپاه برش گرداندند و از خانواده اش تعهد گرفتند تا ديگر به كردستان نرود.
وقتي كه رژيم بعثي عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله كرد، حسين در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار كرد تا قبول كردند بماند. مدتي بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمي شدند

و آنها را به بيمارستان ماهشهر بردند. حسين و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند. اما اينبار فرمانده اجازه نمي داد حسين به خط مقدم نبرد برود.
چند روز بعد، حسين با كلي لباس و اسلحه عراقيها پيش فرمانده شان آمد. فرمانده با كمال تعجب فهميد كه او اينها را با دست خالي از عراقيها غنيمت گرفته است. همين شد كه به حسين اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد.
روز هشتم آبان 1359، حسين فهميده و محمدرضا شمس، در نزديكترين سنگرها به دشمن، كنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسين، با هر جان كندني كه بود، دوستش را به عقب رساند تا مداوا شود.
اما حسين فهميده در پشت خط نماند. دلش رضا نمي داد كه سنگرشان را خالي بگذارد. او وقتي به سنگر رسيد كه پنج تانك عراقي، مغرورانه رجز مي خواندند و پيش مي آمدند تا رزمندگان ايراني را محاصره كنند و بعد همه شان را به قتل برسانند.
تنها راه پيش روي حسين فهميده، فداكردن خودش براي نجات همرزمانش بود. حسين سيزده ساله، آخرين نارنجكهاي باقيمانده را به خود بست و به سمت تانكها حركت كرد. در همين فاصله، تيري به پاي حسين خورد اما او كوتاه نيامد. با همان پاي زخمي، كشان كشان خودش را به اولين تانك رساند و ضامن نارنجكها را كشيد.
با صداي انفجار تانك جلويي، چهار تانك ديگر ، با اين خيال كه رزمندگان اسلام حمله كرده اند، فرار را برقرار ترجيح دادند. بقيه رزمنده ها تازه متوجه نقشه دشمن براي محاصره شان شدند. آنها با فكر اينكه نيروي كمكي آمده، جان تازه اي گرفتند و چهار تانك درحال فرار را هم نابود كردند. مدتي بعد، نيروهاي كمكي به خط مقدم رسيدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثي پاك كردند.
يكي از همان روزهاي سرد پاييزي، ساعت هشت صبح، راديو برنامه هاي عادي اش را قطع كرد و خبر عمليات شهادت طلبانه يك دانش آموز سيزده ساله را پخش نمود. پشت آن، پيام حضرت امام را خوانند: «رهبر ما آن طفل سيزده ساله‌اي است كه با قلب كوچك خود ـ كه ارزشش از صدها زبان و قلم‌ ما بزرگتر است ـ با نارنجك، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد»
حتي تلويزيون هم، شب همين خبر را اعلام كرد. همان موقع مادر حسين گفت: «به خدا اين دانش آموز حسين بوده.» پدر باور نمي كرد اما مادر باز قسم مي خورد. يكي ـ دو هفته بعد، برادر محمدرضا شمس به در خانه شهيد حسين فهميده رفت و كل ماجرا را برايشان تعريف كرد و به آنها قول داد تا تكه هاي باقيمانده از پيكر حسين را بازگرداند تا آن را دفن كنند.
بعدها هم محمدرضا شمس شهيد شد و هم داوود فهميده. آخر خود مادر حسين، در آذر 59 گفته بود: «حاضرم در راه خدا اين پسرم را هم بدهم.»

***
حسين فهميده تنها شهيد دانش آموز سيزده ساله ما نيست. «بهنام محمدي» هم يك دانش آموز دوازده ساله خرمشهري بود كه در كوچه پس كوچه هاي شهرش آنقدر جنگيد تا به شهادت رسيد. «سحاب خيام» هم بود. دختر دانش آموز دوازده ساله سوسنگردي‌اي كه آنقدر با دست خالي با بعثي ها جنگيد تا آنها را عاجز كرد و بعد به شهادت رسيد

يکشنبه هفتم 8 1391 13:45

افسران - كشف پيكر نخستين خلبان شهيد دفاع مقدس بعد از 32 سال-حتما بخونيد

نخستين خلبان شهيد برون مرزي نيروي هوايي ارتش امير سرلشكر شهيد «محمد صالحي» به سال 1328 در تهران متولد شد.او يك بار در دوران كودكي مريض مي‌شود و مادرش نذر مي‌كند كه اگر شفا گرفت، اسم ديگر او را «عباس» صدا بزند و بعد از شفاي او، همين كار را انجام مي‌دهد.

به گفته خانواده‌اش، «محمد» خيلي باهوش بوده و در سال 1346 در رشته پزشكي پذيرفته مي‌شود اما به دليل علاقه‌اي كه به پرواز داشت، به نيروي هوايي ارتش رفت؛ او دوره آموزش اوليه را در ايران سپري كرده و براي تكميل دوره تخصصي پرواز به آمريكا اعزام شد.وي در سال 1354 با «ناهيد حسن‌علي» ازدواج كرد و تنها فرزندش به نام «پانته‌آ» در سال 1356 به دنيا آمد؛ وقتي كه حضرت امام(ره) در بهمن 1357 وارد ايران شدند، محمد جزو نخستين افراد نظامي‌ بود كه به ديدار ايشان رفت؛ وي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در پايگاه هوايي شهيد نوژه و به ويژه افشاي جريان كودتاي نقاب كه همان ابتداي انقلاب در پايگاه هوايي همدان (شهيد نوژه) طراحي شد، نقش مهمي ايفا كرد.همسر اين شهيد مي‌گويد: «ظهر روز 31 شهريور 59 بود؛ همسرم به خانه آمده بود تا غذا بخوريم؛ با توجه به حمله هواپيماهاي بعث عراق، صداي انفجار در فضا پيچيد. محمد به سرعت آماده شد تا برود؛ متوجه شدم كه براي چه مي‌رود؛ در منزل را بستم؛ به او التماس كردم؛ به پاهايش افتادم كه نرود؛ اما محمد گفت: من براي دفاع از مملكتم آموزش ديدم؛ الآن زماني هست كه من بايد بروم براي دفاع از مملكت؛ نابود كردن بعثي‌ها براي ما فقط 10 دقيقه زمان مي‌برد؛ او رفت و 32 سال از او بي‌خبر هستيم».سردار باقرزاده فرمانده كميته جستجوي مفقودين ستادكل نيروهاي مسلح در گفت‌وگوي اختصاصي با خبرنگار فارس اظهار داشت: برنامه استقبال از شهيدان تازه تفحص شده در مرز شلمچه با حضور خانواده‌هاي معظم اين شهدا،‌ پيشكسوتان و همرزمان آنان از نيروي هوايي برگزار خواهد شد.

وي افزود: پيكرهاي مطهر شهداي خلبان پس از مراسم استقبال از طريق هواپيما به مشهد مقدس منتقل مي‌شود تا پس از طواف در حرم مطهر، زينت‌بخش مراسم دعاي عرفه زائرين و مجاورين حرم مطهر حضرت علي ابن موسي الرضا (ع) باشند.

باقرزاده زمان تشييع پيكر اين خلبانان شهيد را صبح روز شنبه ششم آبان‌ماه از مقابل ستاد نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران واقع در خيابان پيروزي تهران به سوي حرم مطهر امام خميني (ره)‌ و بهشت زهرا (س) اعلام كرد.

 
دوشنبه اول 8 1391 9:29
يكي از دوستان حامد به نقل از مادرش مي‌گويد: روز انفجار، حامد پيش از رفتن به مسجد غسل كرد و پس از انجام اين كار راهي مسجد شد.
دوشنبه اول 8 1391 1:1

افسران - دانش‌آموز شهيدي كه با كتاب‌هاي درسي‌اش تفحص شد

يکشنبه سیم 7 1391 21:13



نويد شاهد:عكس مربوط است به ۲۱ دي ماه سال ۶۵، سومين روز عمليات كربلاي پنج در شلمچه، وقتي كه گروهي از نيروهاي ايراني در محاصره نيروهاي عراقي گير افتاده بودند. توي يكي از سنگرها، عباس حصيبي (شهيد سمت چپ) و علي شاه آبادي (شهيد سمت راست)




به گزارش نويد شاهدبه نقل از نداي انقلاب، اين عكس يادگار روزهاي ماست. عكسي كه هميشه بي نام عكاس ديديمش. و بي نامي از شهدايش.
احمد دهقان، نويسنده كتاب سفر به گراي ۲۷۰درجه در توضيح اين عكس – به عنوان شاهد عيني اين تصوير- مي گويد:




عكس مربوط است به ۲۱ دي ماه سال ۶۵، سومين روز عمليات كربلاي پنج در شلمچه، وقتي كه گروهي از نيروهاي ايراني در محاصره نيروهاي عراقي گير افتاده بودند. توي يكي از سنگرها، عباس حصيبي (شهيد سمت چپ در عكس) و علي شاه آبادي (شهيد سمت راست كه يكي از سمينوف چي هاي دسته ادوات بوده)، كنار هم نشسته بودند كه تير سمينوف عراقي مي خورد به سر حصيبي و رد مي كند، مي خورد به سر دومي. سر حصيبي را باند پيچي كرده بودند … عكس را هم رضا احمدي با دوربين علي شاه آبادي گرفته …



براي شادي روح اين سرافرازان، صلوات

 

شنبه بیست و نهم 7 1391 14:36

گردان غواصي نوح از نيروهاي گردان اخلاص (اطلاعات و عمليات )لشكر بيست و يك امام رضاع در سال شصت و پنج تشكيل گرديد. نيروهاي اين گردان در مكاني در نزديكي خرمشهر به نام پايگاه شهيد شاكري آموزش هاي مخصوص غواصي و بلم راني را گذراندند. اين نيروهاي ويژه ، در عمليات متعددي شركت جستند كه مهم ترين آن كربلاي چهار، كربلاي پنج وكربلاي هشت بود. تعداد زيادي از اعضاي اين گردان به شهادت رسيدند.
مطلب و عكسي كه در پيش رو داريد، اثري است از «عماد سماوات»، يكي از رزمندگان «گردان اخلاص». تابلويي از چشمان هميشه بيدار شاهدان ملك و ملكوت. روحمان با يادشان شاد


نگاه‌ها هميشه حرف مي‌زند.
خيلي ازشهيدان را نديده ام و با آنها مانوس نبوده‌ام وبا خيلي از آنها انس و الفتي داشته ام؛
به گمانم نگاه‌هاي شهيدان،نگاه هايي عادي نيست.
شايد فكر كنيد توهم زده ام...
شايد بگوييد، طبيعي است كه انسان، موقع عكس گرفتن به يك نقطه خيره شود.
با من بگوييد...
اين چشم‌ها،به چه مي نگرند؟
نگاه هاي واپسين شان به كدامين عرش خدايي دوخته شده؟
در سرِ اينان، چه شوري بوده است كه به ارباب ابي‌عبدالله الحسين (ع)
چنين عاشقانه اقتدا كرده و پذيرفته شدند.
شايد، نگاه ها به سوي كربلاست
و همه‌ي ما را به سوي حسيني شدن، مي خواند.
حسين(ع) همه‌ي آنچه داشت را در غربت، براي خدا، داد.
و اين بچه‌هاي علوي نيز، تبعيتش كردند
و ما را هم به اين رفتار و منش دعوت مي‌كنند.
نگاه هاي شاهد
چشم هاي ناظر...
چشم هايي دوخته شده به سيماي يار..
ديدگاني تا عرش خدا...



 

پنج شنبه بیست و هفتم 7 1391 13:21

قول يك شهيد به همسرش + عكس




هفته نامه تخصصي حيات طيبه كه تحت نظر بنياد شهيد و امور ايثارگران اداره مي شود هر هفته پس از پايان نماز جمعه تهران ميان نماز گزاران توزيع مي شود و مبلغ آن نيز سه صلوات نثار ارواح مطهر امام شهيدان رحمت الله عليه و شهدا است


به گزارش سيماي قرآن و عترت ، هفته نامه فوق الذكر در روز جمعه مورخ ۲۱ مهرماه صفحه ۳ مطلبي خواندني را منتشر كرده كه در ذيل از نظر تان مي گذرد:



همسر شهيد محمد اصغري خواه مي گويد:

{شهيد محمد اصغري خواه به من} مي گفت: "وقتي من شهيد شدم ، قول مي دهم يك سال تمام به خوابت بيايم " و همين طور هم شد .



شايان ذكر است شهيد محمد اصغري خواه
فرمانده گردان كميل لشكر قدس گيلان متولد متولد: 12/3/1340 درتاريخ 9/1/1367 درعمليات: والفجر ده ، منطقه خرمال عراق قله باني بنوك، به درجه رفيع شهادت نائل آمد ، و در سال 1/7/ 1369 گلزار شهداي روستاي فتيده( از توابع شهرستان لنگرود) پذيراي پيكر پاكش شد.

منبع
يکشنبه بیست و سوم 7 1391 11:57

 

عند "ربــــــــــ ــــهم " يرزقون

افسران - عند "ربــــــــــ ــــهم " يرزقون
 
keyvannezhadiهرگز كساني را كه در راه خـــــــــــدا
شــــــــهيد شده اند مرده مپنداريد ،
بلكه آنها زنــــــــــده اند و ...
 

عند "ربــــــــــ ــــهم " يرزقون

افسران - عند "ربــــــــــ ــــهم " يرزقون
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هرگز كساني را كه در راه خـــــــــــدا
شــــــــهيد شده اند مرده مپنداريد ،
بلكه آنها زنــــــــــده اند و ...
 
چهارشنبه نوزدهم 7 1391 14:24

افسران - صبح زود مهدي برگشت جبهه ..

خريد عقدمان يك حلقه ي نهصد توماني بود براي من. همين و بس. بعد از عقد، رفيم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ي ما. صبح زود مهدي برگشت جبهه.

چهارشنبه نوزدهم 7 1391 12:35

وصيت نامه يك شهيد گمنام

افسران - وصيت نامه يك شهيد گمنام
بهشت زهراي تهران ، مزاري وجود دارد كه علي رغم شناسايي شدن صاحب آن ، در گمنامي كامل بسر مي برد. صاحب اين مزار هم عكس دارد و هم نام پدر و تاريخ تولد و عروجش مشخص است اما نامي ندارد.
براي زيارت اين تربت مقدس ، بايد به اين آدرس مراجعه نماييد: قطعه 24 - رديف 125 - شماره 5

بر فراز مزار اين شهيد گمنام ، بخشي از وصيت نامه او به اين شرح نگاشته شده است:

خدمت پدر و مادر عزيز و گرامي و خواهران و برادران عزيزم سلام رسانده و اميدوارم خدا را هيچ موقع فراموش نكنيد. اي مادر كه مرا در دامان خود پرورش دادي و شب و روز برايم زحمت كشيدي ، سعي كن همچون زينب در مرگ فرزندت صبور باشي و اين را بدان كه آخرين راه مردن است [پس] چه بهتر آن كه در راه اسلام شهيد شوم. من ننگ مي دانم [مرگ] آن كسي را كه در رختخواب بميرد.
اي مادر و پدر گرامي مرا تشييع جنازه نكنيد كه از روي هزاران شهيدي كه بي هيچ هيچ تشييع جنازه اي جانشان را فداي انقلاب كردند شرمنده ام.

بر روي سنگ قبرم نامم را ننويسيد . مي خواهم همچون ده ها هزار شهيد ديگر گمنام باقي بمانم. اگر خواستيد فقط اين جمله را بنويسيد : «پر كاهي تقديم به آستان كبرياي الله».

اي برادران و خواهران و دوستان. برايم گريه نكنيد كه دشمن خيال مي كند ضعيف هستيد. به دشمن بگوييد كه اگر پيكرم را صد پاره كنند ، اگر پاره هاي آن را هم بسوزانيد و اگر خاكستر مرا به دريا بريزيد در دل موج خروشان دريا صدايم را خواهيد شنيد كه فرياد مي زنم اسلام پيروز است ، ستمگر نابود. والسلام
جمعه جهاردهم 7 1391 8:37

 

اين بنده كوچك خداوند بزرگ با اعتراف به يك دنيا اشتباه، بي‌توجهي به ظرافت مسئوليت از خداوند رحيم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضاي آمرزش خواهي مي‌كنم. وصيت حقيقي من مجموعه زندگي من است. به همه چيزهايي كه گفته‌ام و توصيه‌هايي كه داشته‌ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأكيد مي‌نمايم. اين مختصر را براي رفع تكليف و تعيين خط ‌مشي براي بازماندگان و بر حسب وظيفه شرعي نوشتم و گرنه وصيتنامه اين‌ بنده حقير با اين همه تحولات در زندگي در اين مختصر نمي‌گنجد و مكّه، حج بيت‌الله بر من واجب شده بود امكان رفتن پيدا نشد. اينك كه به لقاءالله شتافتم اين واجب را يكي از بندگان صالح خداوند به عهده بگيرد. ثلث اموال به تشخيص بازماندگان به «خيرالعمل» صرف شود و اگر به نتيجه قطعي نرسيدند به بنياد شهيد بدهيد.

آخرين وصيت
بيست روز قبل از شهادت، قبل از ترك خانه براي شركت در جل

سه‌اي مهم، همسر رجايي به او گفت: «پيشنهاد مي‌كنم وصيت‌نامه‌ي جديدي بنويسيد. وصيت‌نامه قبلي را سال‌ها پيش نوشته‌ايد. »
رجايي به يادآورد كه در سال ۱۳۵۲ قبل از اين‌كه به زندان برود، وصيت‌نامه‌اي نوشته بود و آن‌ روز، هشت سال از نوشتن آن وصيت‌نامه مي‌گذشت.
كمي فكر كرد. سپس كاغذي خواست تا وصيت‌نامه‌اي جديد بنويسد. او بر روي يك برگ كاغذ دفتر مشق بدون‌ اين‌ كه پاكنويس كند خوش خط و خوانا و بدون خط‌خوردگي و روان‌ و ساده وصيت‌نامه‌اي نوشت و آن را به همسرش داد. نكاتي كه در اين چند خط به آن‌ها اشاره‌ شده، بسيار قابل تأمل است:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين بنده كوچك خداوند بزرگ با اعتراف به يك دنيا اشتباه، بي‌توجهي به ظرافت مسئوليت از خداوند رحيم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضاي آمرزش خواهي مي‌كنم.
وصيت حقيقي من مجموعه زندگي من است. به همه چيزهايي كه گفته‌ام و توصيه‌هايي كه داشته‌ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأكيد مي‌نمايم.
به كسي تكليف نمي‌كنم ولي گمان مي‌كنم اگر تمام جريان زندگي مرا به صورت كتاب در‌آورند براي دانش‌آموزان مفيد باشد.
هر چه از مال دنيا دارم متعلق به همسر و فرزندانم مي‌باشد. كيفيت عملكرد را طبق قانون شرع به عهده خودشان مي‌گذارم.
برادرم محمدحسين رجايي وصي و همسرم ناظر و قيم باشند.
خداي را به وحدانيت، اسلام را به ديانت، محمد(ص) را به نبوت و علي و يازده فرزندان معصومين عليهم‌السلام را به امامت و پس از مرگ را به قيامت و خداي را براي حسابرسي به عدالت قبول دارم و از درياي كرمش اميد عفو دارم.
اين مختصر را براي رفع تكليف و تعيين خط ‌مشي براي بازماندگان و بر حسب وظيفه شرعي نوشتم وگرنه وصيت‌نامه اين‌ بنده حقير با اين همه تحولات در زندگي در اين مختصر نمي‌گنجد و مكّه، حج بيت‌الله بر من واجب شده بود امكان رفتن پيدا نشد. اينك كه به لقاءالله شتافتم اين واجب را يكي از بندگان صالح خداوند به عهده بگيرد. ثلث اموال به تشخيص بازماندگان به «خيرالعمل» صرف شود و اگر به نتيجه قطعي نرسيدند به بنياد شهيد بدهيد.
محمدعلي رجايي

انفجار و شهادت
در ساعت سه عصر، صداي انفجار مهيبي از ساختمان نخست‌وزيري برخاست. كاركنان به طرف محل انفجار دويدند. جمعيت زيادي از راه رسيد. همه نگران رجايي و باهنر بودند. رجايي از چند روز قبل به فرمان حضرت امام خانواده‌اش را در يكي از واحدهاي مسكوني نهاد رياست‌جمهوري ساكن كرده بود تا ديگر مجبور به رفت‌وآمد به خانه‌اش نباشد. كمال، پسر سيزده ساله رجايي از دور شاهد شعله‌هاي آتش بود. او با حالي آشفته به مادرش تلفن كرد و ماجرا را با او در ميان گذاشت تا همسر شهيدرجايي خودش را برساند. پيكرهاي خونين و سوخته رجايي و باهنر را به بيمارستان منتقل كردند. شدت انفجار به حدي بود كه ابتدا هيچ‌كس نتوانست كشته شدگان را شناسايي كند. جنازه‌ها را به بيمارستان انقلاب منتقل كرده و پيكر شهيدرجايي را در سردخانه قراردادند.
هيچ‌كس نمي‌دانست كه اين پيكر سوخته، بدن شهيدرجايي است. به فكر يكي از اطرافيان او رسيد كه از روي دندان‌ها مي‌توان فهميد كه پيكر سوخته، بدن شهيدرجايي است يا خير؟ اما سوختگي آن‌چنان بود كه دهان رجايي به سادگي باز نمي‌شد. لحظاتي بعد يكي از پزشكان از راه رسيد و پس از شستن لب‌ها با آب اكسيژنه، دهان را باز كرد و دندان‌ها ديده‌ شد، اما باز هم كسي او را نشناخت. همسر شهيد رجايي به بيمارستان آمد و در سردخانه پيكر سوخته شهيد‌رجايي را شناسايي كرد.
با شنيدن خبر شهادت رجايي و باهنر، مردم به خيابان‌ها ريختند و ايران در سوگ رئيس‌جمهور و نخست‌وزير خود فرو رفت. با طلوع آفتاب روز نهم شهريور ماه مردم در مقابل مجلس شوراي اسلامي تجمع كرده و با سردادن شعار«رجايي، رجايي! راهت ادامه دارد! » پيكر او و شهيد باهنر را تا بهشت زهرا مشايعت كردند.
اطلاعيه خانواده شهيد محمدعلي رجايي رييس‌جمهور
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم
محمدعلي رجائي مقلد امام و فرزند ملت به عهد و پيماني كه با خداي خويش بسته بود وفا كرد و به كاروان شهداي اسلام و انقلاب اسلامي پيوست. «واوفوا بعهد الله اذا عاهدتم» رجايي اين سرباز اسلام و انقلاب كه طعم فقر و محروميت را چشيده بود و هنوز نقش آثار داق و شكنجة زندان‌هاي منحوس، پهلوي از پيكر او محو نشده بود، در مبارزه بي‌امان خويش عليه ظلم و جور و استكبار، عليه شرك و كفر و الحاد تا پاي جان ايستاد و با خون خود، نهال انقلاب اسلامي ايران را آبياري كرد و به خدا پيوست. اينك اي امت شهيدپرور و انقلابي ايران، فرزند شما محمدعلي رجائي، كه شما با رأي قاطع خود او را به رياست‌جمهوري اسلامي ايران برگزيده و با انتخاب او به رياست جمهوري به جريانات انحرافي و سازش‌كارانه خط بطلان كشيديد در راه انجام وظيفه‌اي كه به عهده او گذاشته بوديد شهيد شد. او خود را به حق فرزند ملت مي‌دانست و اينك خانوادة‌ وي شهادت او را به امام ملت بزرگ و انقلابي ايران تبريك و تسليت مي‌گويند و تو اي امام بزرگوار، دعا كن كه خدا خون اين شهيد را كه از ميان مردم محروم و مستضعف جامعه برخاست و در راه حفظ و حراست حقوق محرومان و مستضعفان جامعه و استقرار حاكميت اسلام شهيد شد از امت مسلمان و شهيدپرور ايران بپذيرد و اينك ما، همسر و فرزندان و خانواده شهيد رجايي، امروز در اجتماع دانشگاه حاضر مي‌شويم تا يك بار ديگر با امام و امت مسلمان انقلابي ايران در ادامه راه شهيدان تجديد بيعت كنيم. در اهتزاز باد پرچم خونين اسلام، پرطنين باد بانگ آسماني الله‌اكبر، به اميد پيروزي اسلام و مسلمين.
خانواده شهيد محمد علي رجائي

جمعه جهاردهم 7 1391 1:28

شهيد نظر ميكند به وجه الله ...

افسران - شهيد نظر ميكند به وجه الله ...
خيلي با هم رفيق بودن باهم تصميم گرفتند راهي برن كه آخرش به خدا برسند،يكي به مكه رفت، و ديگري به فكه حاجي وقتي از مكه برگشت، روي ديوار عكس دوستش را ديد، كه بالاي عكس نوشته بود
پنج شنبه سیزدهم 7 1391 23:55

يادتون مياد اون وقتا توي مدرسه همين كه ناظم يا مدير مدرسه درباره حجاب حرف مي زد همه بچه ها دستشون به سمت مقنعه مي رفت

تا جلو چشم مدير و ناظم بهترين حجاب رو داشته باشند

نمي دونم اين عادت مونده توسرم

 يا به قولي احساس گناه مي كنم

شايد هم اين جمله شهدا كه مي گفتند :خواهرم حجاب تو كوبنده تر از خون من است

هنوز يادم مونده

 

كه هر بار عكس شهدا رو مي بينم نا خدا گاه دستم به سمت چادر

و روسريم مي ره

 

انگار ي جورايي اين وجدان خفته من مي دونه اين شوخي بردار نيست

 

و بايد به حرمت خون شهداجحابم رو محكمتر بگيرم

 

اي كاش مي شد  ي جوري هفته دفاع مقدس از يادمون نمي رفت

 

يعني تا سال ديگه اين موقع .....

 

خوب ادم فراموش كار ديگه

 

نمي شه كاري كرد

ولي اين دين سنگين رو شهدا به گردن ما گذاشتند

تا شايد ما كمي بيشتر به خودمون بياييم

 

يعني ما ها ادم هاي هستيم كه فقط به حال فكر مي كنيم نه به اينده و گذشته

 

و اين اشتباه  بزرگ م ادم هاست

كه باعث مي شه شرمنده خدا و بنده هاش بشيم  

 

چهارشنبه پنجم 7 1391 11:33
X